دانلود رمان ایرانی جدال پرتمنا

دانلود رمان ایرانی جدال پرتمنا Reviewed by Saeed13 on Nov 22Rating:

جدال پرتمنا-هما پور اصفهانی

ms9dq5f35tst3q2hco0l دانلود رمان ایرانی جدال پرتمنا
جدال پرتمنا…….هماپوراصفهانی

جلوی آینه تند تند موهامو با یه دست کردم تو و با اون دستم سعی کردم کلاسورم رو زیر بغلم نگه دارم … از زور هیجان داشتم خفه می شدم … موهای بلوطی رنگم مدام از زیر دستم فرار می کردن و باز می افتادن بیرون … با حرص گفتم:
- مثل موی گربه! آخرم همین روز اولی اخطار می گیرم …
داشت دیرم می شد … زدم از خونه بیرون … خدا رو شکر که مامی رفته بود با دوستاش باغ پاپا هم نبود … تکلیف وارنا هم که مشخص بود دیگه … همیشه خونه خودش بود … ما رو آدم هم حساب نمی کرد … مانتوی بلند سورمه ای پوشیده بودم با مقنعه مشکی و شلوار تنگ مشکی … کفش های عروسکی مشکی و سورمه ای و کیف کوله پشتی جین … سوئیچ ماشینمو برداشتم و از در زدم بیرون … گل خوشگلم وسط حیاط پارک شده بود … پاپا برای قبولیم توی دانشگاه خریده بود … وارنا هم از همون روزی که گرفتمش اینقدر باهام کار کرد که الان یه پا راننده شده بودم … نشستم پشت فرمون و در رو با ریموت باز کردم … صدای زنگ موبایلم بلند شد … گوشی رو از توی کوله ام در آوردم و راه افتادم … اسم آرسن افتاده بود روی گوشی … پسر دوست پاپا، آقای سرکیسیان … گوشی رو گذاشتم در گوشم و گفتم:
- به به آرسن به سلامت باد … چطوری برادر؟
خندید و گفت:
- شیطون دانشجو در چه حاله؟
- ساعت سه و نیم ظهر زنگ زدی حالمو بپرسی؟
- ای بابا … ما رو باش زنگ زدیم یه کم بهت روحیه بدیم خانوم خوشگله …
- کوفت! می دونی بدم می یاد از این کلمه هی بگو …
- خوب بگم جوجه اردک زشت راحت میشی؟ هر چند که واقعا هم مثل جوجه اردک زشت می مونی … یادته بچه بودی رنگ زغال بودی؟ خدا رو شکر بزرگ شدی یه کم رنگ عوض کردی …
همینطور تند تند داشت می گفت و می رفت … داد زدم:
- بمیری آرسن … حالا خودت خوبی که رنگ ماستی؟ اونم ماست پگاه! هم شله … هم سفید و بی ریخت …
خندید و گفت:
- خب بابا … سفید سفید صد تومن … خیالت راحت شد؟
- بلی …
- بلی گفتنت رو بخورم …
- هوی آرسن … باز چشم عمو لئون رو دور دیدی بلبل شدیا …
غش غش خندید و گفت:
- کجایی؟
- اگه بذاری تو راه دانشگاه …
- اووووف … ساعت چهار کلاس داریا … چه دل گنده ای تو!
- خودتی … خوب قطع کن تا من بتونم این پای چلاق رو بچلونم روی گاز …
- برو بابا فقط خواستم بهت انرژی مثبت بدم … نری اون دانشگاه رو بذاری روی سرتا … ویولت! اینجا ایرانه … حواستو جمع کن که مثل من نشی …
- تقصیر خودته! می خواستی خالکوبی نکنی قد گوزن روی بازوت بعدم با رکابی بری دانشگاه … تازه وقتی هم بهت گیر دادن زبون درازی کردی …
خندید و گفت:
- ای بابا … رکابی چیه … تی شرت بود …
- حرف بیخود نزن آرسن … خودم دیدم … یه نیم وجب آستین که بیشتر نداشت …
بازم خندید و گفت:
- برو دختر … برو که حالا منو سیاسی هم می کنی …
با خنده گفتم:
- زت زیاد برادر … سلام به عمو لئون و زن عمو یوکا برسون …
- بزرگیتو …
- خداحافظ …
- ویولت …
- هان؟!!! دیگه چیه؟
- تو رو خدا رعایت کن … روابط دختر پسرا توی دانشگاه خیلی محدوده … فکر نکنی اینم جمع خونوادگی خودمونه …
- لال می شی یا نه آرسن؟ اینقدر که تو بهم سفارش کردی اون وارنا نکرده …
- خب من بیشتر نگرانم …
- باشه … باشه … باشه … تموم شد؟
- آره دیگه برو به سلامت …
- خدافظی …
- خداحافظ …
گوشی رو قطع کردم و پرت کردم روی صندلی کنارم … یه ربع دیگه بیشتر وقت نداشتم … پامو فشار دادم روی گاز و با سرعت پیش رفتم … به چهارراه نزدیک دانشگاه که رسیدم چراغ قرمز شد … اولین ماشینی بودم که مجبور به توقف شدم و با حرص چند بار کوبیدم روی فرمون و گفتم:
- لعنتی … لعنتی … لعنتی …
صدایی از ماشین کناری باعث شد حواسم به اون سمت کشیده بشه …
- حرص نخور خانوم خوشگله … موهات می ریزه …
سریع شروع کردم به آنالیز کردنش .. یه پسر حدودا هم سن و سال خودم … هجده نوزده ساله … با موهای تیغ تیغ … یه شال گردن پارچه ای دور گردنش پیچیده بود به رنگ خاکستری ولی لباساشو نمی دیدم … قیافه اش بچه گونه و بامزه بود … خوشم اومد ازش … توی ماشین کناری بود … یه پورشه زرد رنگ … عجب ماشینی! با ناز خندیدم و زل زدم توی صورتش و گفتم:
- نه نترس موهام زیاده هر چی هم بریزه کچل نمی شم …
عینک مارک دارشو از روی چشمای گرد قهوه ایش برداشت و گفت:
- دختر تو چه چشایی داری!!!! سگ که هیچی گرگ داره!
دوباره خندیدم و گفتم:
- باید مالیات بدم؟
- ما سگ کی باشیم خانومی؟ کجا تشریف می برین حالا که اینقدر عجله دارین؟

چراغ سبز شد … از بوقای ماشینای پشت سری فهمیدم … دنده رو زدم یک و راه افتادم …
کنار به کنارم اومد و گفت:
- نگفتی …
رفتم دنده دو و گفتم:
- فکر می کنی این خیابون می رسه به کجا؟
- دانشگاه …
- دقیقا …
- ایول … می ری دانشگاه؟
- اوهوم …
- پس هم دانشگاهی هستیم … خوش شانسی به این می گن خانومی …
ازش خوشم اومده بود … پسر بامزه ای بود … از سر و وضعش هم مشخص بود بچه مایه داره … می شه یه مدت باهاش بود … آرسن می فهمید منو می کشت! از قیافه آرسن خنده ام گرفت … پسره سریع گفت:
- به چی خندیدی؟
- هیچی … یاد یه جوک افتادم …
- بگو منم بخندم …
- نمی شه … می دونی که …
نمی دونم پیش خودش چه فکری کرد که غش غش خندید و گفت:
- ای شیطون … راستی من رامینم … اسم تو چیه؟
زل زدم بهش … رامین! همه حواسم رفته بود به اون … اصلا متوجه جلوم نبودم … خواستم دهن باز کنم اسممو بگم که صدای داد اون با برخورد شدید ماشین با یه شی همزمان شد … با ترس به جلو خیره شدم … زیر لب نالیدم:
- اوه اوه … ماشین یارو داغون شد! آخه تو این وسط چی کار داشتی؟
رامین از ماشین کناری داد زد:
- خوبی خانومی؟
اصلا دیگه نمی تونستم چشم از ماشین جلویی بگیرم که بخوام جوابی به سوال رامین بدم … سر جام خشک خشک شده بودم … تا حالا سابقه نداشت تصادف کنم … خوبه کمربندمو بسته بودم وگرنه با سر می رفتم توی شیشه … وارنا اگه می فهمید اینقدر بی احتیاطی کردم دیگه اسممو هم نمیاورد … داشتم یه همین چیزا فکر می کردم که در ماشین یارو باز شد … انگار طرف تازه فهمید چی شده! از سمت راست یه دختر چادری پرید بیرون … ولی نگاهم به در سمت راننده بود … وی حالا لابد شوهرش هم از اون بسیجی هاست! خدایا حسابم پاکه … صدای رامین دوباره عین وزوز بلند شد:
- من پارک می کنم می یام نترسیا … من الان می یام …
فقط سرمو تکون دادم … یارو بالاخره اومد پایین … اوه اوه! نگفتم از اون بسیجی هاست! ته ریششو نگاه … عینکش نصف صورتشو گرفته بود و نمی شد درست قیافه اش رو ببینم … قدش که بلند بود … هیکلشم که! … رسید کنار ماشین … دو ضربه زد روی سقف … بالاخره به خودم جرئت دادم و چرخیدم به سمتش … ابروهای پهنش در هم گره خورده بود حسابی … با خشم گفت:
- می شه تشریف بیارین پایین؟
آب دهنمو قورت دادم … وای چرا حلقم اینقدر خشک شده؟ ترمز دستی رو کشیدم و ناچارا رفتم پایین … نباید می فهمید ترسیدم وگرنه می گفت تو که اینقدر ترسویی غلط می کنی بشینی پشت فرمون … قدم تا روی سینه اش بود و برای دیدن چهره اش باید سرم رو می گرفتم بالا … اخماش اینقدر درهم بود که ناخودآگاه منم اخم کردم و گفتم:
- خوب حواسم نبود …
این بدترین جمله ای بود که می شد توی اون لحظه بگم … ولی هول شده بودم دیگه … هول شدن که شاخ و دم نداشت … پوزخند زد و گفت:
- مثل اینکه یه چیزی هم بدهکار شدم …
اوه چه خشن بود! سریع شونه بالا انداختم و گفتم:
- خب حالا چی کار کنم؟!
انگار خونسردی و پرویی من دیوونه اش کرد … دادش بلند شد:
- خانوم محترم! زدی ماشین منو داغون کردی … حالا دو قورت و نیمت هم باقیه؟! اصلا شما هجده سالت شده که نشستی پشت فرمون؟
چشمامو گرد کردم و مثل میخ طویله فرو کردم تو چشماش … می دونستم چشمام وحشیه و تا گردش می کنم حساب طرف پاکه … همیشه آرسن بهم می گفت چشماتو که اینجوری می کوبی تو صورت یه پسر باید منتظر باشی که فرداش با دسته گل بیاد در خونه تون … الان وقت این فکرا نبود باید جواب این بچه پرو رو می دادم …
- اصلا زدم که زدم! الان هم وقت ندارم وایسم اینجا به فرمایشات جنابعالی گوش کنم. کلاس دارم … باید خسارت بدم باشه می دم …. برو از پاپا بگیر …
اینبار پوزخندش پر از نفرت بود … زیر لب تکرار کرد:
- پاپا! دختره لوس …
صداش درسته که یواش بود ولی گوشای منم زیاد از حد تیز بود … یه قدم رفتم طرفش که سریع رفت عقب … پوزخندی زدم و گفتم:
- چیه آقا ؟ ترسیدی؟ نترس نمی خوام بخورمت …
انگشت اشاره شو گرفت سمتم … دندون قروچه ای کرد و گفت:
- هی دختر … حد خودتو نگه دار!
فهمیدم طرف از اون مومن هاست … وگرنه محال بود بکشه عقب … باید یه کم سر به سرش می ذاشتم که بعدا برای آرسن و وارنا تعریف کنم بخندیم … جلوش گارد گرفتم … دان دو کاراته داشتم … می دونستم که حتی اگه قضیه جدی بشه از پسش بر می یام … ساعت چهار بود دیگه به کلاس نمی رسیدم … زن طرف مثل ماست چسبیده بود به ماشینشون … خنده ام گرفت … من جای این بودم الان با چنگ و دندون از شوهرم دفاع می کردم … پسره با تعجب به من نگاه کرد … نمی دونست برای چی گارد گرفتم … با داد گفتم:
- چیه؟!!! دعوا داری؟ خوب بیا جلو … بیا ببینیم کی قوی تره …

عینکشو برداشت … یا مریم مقدس!!! توبه ! همیشه فکر می کردم خاص ترین چشمای دنیا رو خودم دارم … اما انگار اشتباه می کردم … این پسر بسیجی … چه چشمایی داشت! به خصوص که با پوست تیره و موهای سیاهش تضاد عجیبی ساخته بود … سبز! رنگ زمرد …
صداش منو از توی شوک کشید بیرون …
- جمع کن این بساطو … این بچه بازیا چیه؟ مدارک ماشینتو بیار زنگ می زنم افسر بیاد ….
اصلا نفهمیدم چی شد که یه ضربه مای گیری ول کردم توی رون پای پسره … انگار رنگ چشماش اینقدر شوکه ام کرده بود که دیگه دست خودم نبود … پسره پاشو گرفت و داد زد:
- چته وحشی؟
عینکشو پرت کرد سمت دختر چادریه و گفت:
- اینو بگیر بببینم آراگل …
دختره با ترس گفت:
- آراد تو رو خدا … این کارا از تو بعیده … خانوم خواهش می کنم …
اومدم به پسره بگم خدا بیامرزتت که مشت محکمش خورد توی شونه ام و نفسم رو توی سینه حبس کرد … شونه امو گرفتم و از درد کمی خم شدم … جمعیت داشت دورمون جمع می شد … پسره رفت سمت دختره و گفت:
- الحمدالله روز به روز جامعه مون داره بهتر می شه … بریم آراگل …
حس کردم غرورم زخمی شده … پسره بی شرف جلوی همه آبروی منو برد … اینا همه دانشجوی همین دانشگاهن … دو روز دیگه باهاشون چشم تو چشم می شدم … باید یه کاری می کردم که بتونم سرمو بالا بگیرم … پسره پشتش به من بود … با غیض رفتم طرفش و این بار یه ماواشی گری زدم صاف توی گردنش که نفسش بند اومد … گردنشو گرفت و گفت:
- آهههه
جیغ دختره بلند شد و دستشو گرفت جلوی دهنش … همه به هیجان اومدن و صدای دست و جیغشون بلند شد … مردم علاف … الان دیگه باید در می رفتم … وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد از اون حرکت ماهرانه این پسر مشخص بود که رزمی کاره … بزنه ناکارم کنه خیلی بد می شه … وای آرسن کجایی از من دفاع کنی؟ راه افتادم سمت ماشین … باید ماشینو یه جایی پارک می کردم و می رفتم داخل دانشگاه … به کلاس ساعت شش دیگه باید می رسیدم … هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که پخش زمین شدم … طول کشید تا فهمیدم چی شده … کثافتتتتتت! از پشت زده بود توی پشت زانوم … پام خم شد تعادلمو از دست دادم و خوردم زمین … خواستم بلند شم گازش بگیرم … انگار دفاع حرفه ای فایده نداشت … باید هم موهای سیاهشو می کندم … هم گازش می گرفتم … هم اینقدر سرش داد می زدم که کر بشه … اما با صدای سوت و داد دو تا مرد همه افکارم پرید دود شد رفت توی هوا …
- اینجا چه خبره؟!!!!! مگه میدون جنگه؟!!!
جمعیت سریع متفرق شد … از لباسای آبی مردا متوجه شدم که مسئولین حراست هستن … دیگه تموم شد … الان مثل آرسن اخراج می شم و باید بشینم دوباره بخونم واسه سال بعد … وای که اگه اخراج بشم این پسره رو از هستی ساقط می کنم … یکی از مردا اومد سمت من … یکیشون هم زیر بازوی پسره رو گرفت و بردش سمت در دانشگاه … ایستادم و مظلومانه زل زدم توی صورت مرده … چه چهره خشن و عبوسی داشت … از قماش همون پسره است! دیگه اینبار مسیحم نمیتونه به دادم برسه … معلومه که اینا طرف اون پسره رو می گیرن … من حتما اخراجم … خدایا این انصاف نیست!!! مرده گفت:
- دانشجوی همین دانشگاهی؟
با تته پته گفتم:
- بب … بب .. بله …
با بی سیمش سمت در اشاره کرد و گفت:
- راه بیفت …
- ک کجا؟
داد زد:
- راه بیفت میگم … کمیته انضباطی …
واااااای! کمیته انضباطی … همه دخترای فامیل بهش می گفتن وحشت کده! اگه می فهمیدن همین روز اول دچار وحشت کده شدم چقدر مسخره ام می کردن … به تلافی همه حرفایی که بهشون می زدم …
- آخه دو تا مرد ریشو ترس داره؟ چهارتا عشوه می یای کار حله!
چقدر اونا حرص می خوردن و می گفتن تو نمی فهمی … منم با خنده می گفتم خودتون نمی فهمین … حالا می فهمیدن چی میگن! آدم سکته می کرد … وارد یه جایی شبیه اداره شد … منم پشت سرش بودم … پشت در یه اتاق ایستاد که روش نوشته بود رئیس کل … بی اراده دستم رفت سمت مقنعه ام و سعی کردم موهامو بکنم تو … دختر چادریه پشت در نشسته بود و داشت اشک می ریخت … مرده با تحکم به من گفت:
- بشین اینجا تا صدات کنن …
بدون هیچ حرف اضافه ای نشستم … خود مرده زد به در اتاق و رفت تو درو هم بست … نگام چرخید سمت دختر چادریه … اووووه من و اون پسره رو گرفتن این چه زاریییی می زنه! با اخم گفتم:
- شما چرا گریه می کنی حالا؟!
با تعجب نگام کرد و گفت:
- شما نمی ترسی؟
- چرا …
- خب پس!
- انتظار داری منم بشینم اینجا مثل تو اشک بریزم؟ نه … من اشک ریختن اصلا بلد نیستم … فوقش اخراجم می کنن … بعد چی می شه؟ هان پاپام دو تا داد می زنه سرم … مامی باهام قهر می کنه تا یه هفته … بعدم خیلی راحت همه چیز فراموش می شه و من سال بعد دوباره کنکور می دم …
دختر مبهوت مونده بود روی صورت من … لابد داشت با خودش می گفت چه احمق الکی خوشیه این! ولی من فقط داشتم به یه چیز فکر می کردم … اون تو هر اتفاقی هم که می افتاد منو دار نمی زدن! دختره دستمو گرفت یهو توی دستش … مثل برق گرفته ها نگاش کردم … لبای خوش فرمشو با زبونش خیس کرد … تازه فرصت کردم توی صورتش نگاه کنم …. چقدر چشماش شبیه چشمای اون پسره بود! سبز زمردی … ولی برق چشمای اونو نداشت … خوشگل بود تقریبا … البته اگه دماغشو عمل می کرد … چون دماغش یه جورایی تو ذوق می زد … زیادی پهن بود … یه کم فکر کردم تا قیافه پسره یادم بیاد! اه … جز چشماش هیچی یادم نبود … صدای دختره منو از فکر به چهره پسره کشید بیرون …
- تو رو خدا رفتی تو یه چیزی نگی که داداشمو اخراج کنن … تو رو جون مامانت … به امام زمون آراد حقش نیست … امروز روز اولشه که اومده دانشگاه …
چی می گفت این برای خودش پشت سر هم … با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- داداشت؟ من فکر کردم شوهرته بابا … ببینم دانشجوی ترم اوله؟!!!
دماغشو کشید بالا … چونه ظریفش لرزید … چادرشو یه کم صاف کرد و گفت:
- آره …
- وا! بهش نمی یاد … این که سنش …
سریع گفت:
- مشکل داشت … تازه تونست بیاد … خواهش می کنم …
- من باید چی کار کنم؟
- نمی دونم … فقط چیزی نگو که اخراجش …
در اتاق با صدای نکره ای باز شد … کله گنده مرد ریشوئه اومد بیرون …
- بیا تو …

مثل عزرائیل به آدم نگاه می کرد … دختره دوباره دستمو سریع گرفت و زل زد توی چشمام … با یه دنیا التماس … نمی دونم چرا دلم براش سوخت و سرمو تکون دادم …

بلند شدم لنگ لنگون راه افتادم سمت اتاق … پام هنوز از ضربه ای که خورده بودم درد می کرد … سه تا مرد به جز اون مرد گندهه توی اتاق بودن … با دیدنشون سکته رو زدم … یا عیسی مسیح من جز از مرگ از هیچی نمی ترسم … می دونم از اونم نباید بترسم ولی خوب می ترسم دیگه … الانم ترسم فقط از اینه که اینا منو بکشن! چرا اینجوری به آدم نگاه می کنن آخه … پسره روی یه صندلی چوبی کوچیک نشسته بود … اخماش بدتر از قبل در هم بود و با پاش صرب گرفته بود روی زمین … آب دهنمو قورت دادم و نگام کشیده شد سمت مردی که با صدای زخمتش خطاب قرارم داد:
- موهاتو بپوشون … این چه وضع پوششه؟
دوباره دستم رفت سمت موهام … خوب لخت بود! مرتیکه مگه کوری؟ هر کاری می کنم دوباره می زنه بیرون … باید اینو تنگش کنم … فایده نداره … «این» استعاره از مقنعه! حالا خنده ام هم گرفته بود … مرده شور این نیش شل منو ببرن … به سختی جلوی خودمو گرفتم … یارو دوباره هوار زد:
- دانشجوی اینجایی؟
آب دهنمو قورت دادم … اه چقدر گلوم خشک می شد … فقط تونستم سرمو تکون بدم … خودمو می شناختم … یه کم طول می کشید تا با شرایط مانوس بشم و زبونم باز بشه … ولی وقتی باز می شد دیگه بسته نمی شد … کاش اینجا اصلا باز نشه …
- اسم …
انگار اسم فامیل داره بازی می کنه … کم مونده بود بپرسم با چی بگم؟ جلوی زبونمو گرفتم و گفتم:
- ویولت آوانسیان …
سر یارو از روی برگه اومد بالا … با تعجب سر تا پامو برانداز کرد و گفت:
- اقلیتی؟
اخمام در هم شد … از این سوال دیگه متنفر بودم … زمزمه کردم:
- بله …
- یهود؟!
اه مرتیکه بی سواد … از روی فامیل هم نفهمید دینم چیه … لبامو کج کردم و گفتم:
- مسیحی …
سنگینی نگاه پسره رو حس کردم … داشت با تعجب نگام می کرد … با نفرت نگاه ازش گرفتم … از این نگاه ها خسته شده بودممممممم … مرده سرشو به نشونه تفهیم تکون داد و گفت:
- ببین دختر … اینکه دینت اسلام نیست اصلا دلیل نمی شه که توی یه محیط اسلامی هر کاری که دوست داشتی بکنی … توی همین روز اول اغتشاش به وجود آوردی و کاری کردی که همه فکر کنن از فردا می تونن همین کارو انجام بدن … خجالت نکشیدی؟ مگه اینجا میدون جنگه؟
سرمو انداختم زیر … هیچی فعلا نمی تونستم بگم … دور دور اینا بود … ولی همین که خودش هم می دونست اگه کارم بهش گیر نبود می شستم می ذاشتمش کنار خودش غنیمت بود … یه کم نطق کرد تا بالاخره خسته شد و گفت:
- حرفایی که آقای کیاراد می زنن درسته؟
سرمو آوردم بالا … آقای کیاراد کی بود؟ اشاره اش به اون پسره بود … می تونستم خیلی راحت با دو قطره اشک و یه کم ننه من غریبم بازی در آوردن همه چیز رو به نفع خودم تموم کنم … اما چشمای اشک آلود اون دختر … نمی دونم چرا هر چی یاد چشماش می افتم یه معصومیت خاص تو ذهنم شکل می گیره … بی اختیار سرمو تکون دادم و گفتم:
- بله درسته …
- پس قبول داری که مقصر تو بودی …
ناخنام داشت کف دستمو تیکه تیکه می کرد … من مقصر بودم؟!!! صدایی از درون فریاد زد آره … ویولت همه اش زیر سر خودت بود … شاید باید برای اولین بار توی عمرم صادقانه عمل می کردم … نتونستم حرفی بزنم به جاش فقط سرمو تکون دادم … یارو اخمی کرد و گفت:
- هر دو تون باید تعهد بدین … اما شما خانوم …
طبیعی بود … فامیل من تو ذهن هیچکس حک نمی شد … دوباره زمزمه کردم:
- آوانسیان …
- بله خانوم آوانسیان … شما علاوه بر اون دو هفته هم اخراج میشین و حق حضور در کلاس ها رو ندارین … در صورت اخطار مجدد عذر شما برای همیشه خواسته می شه …
پاهام می لرزید … من که می تونستم این شرایط رو برعکس کنم چرا نکردم؟! حس می کردم لبخند حضرت مسیح رو حی می کنم … هان چیه؟ لبخند می زنی پسر بزرگ … برای اولین بار دخترت یه کار باب میلت انجام داد … هان؟ با غیض رفتم و زیر برگه رو امضا کردم … دیگه معطل نشدم و زدم از اتاق بیرون … دختره پرید سمتم …
- چی شد؟
فقط نگاش کردم … حس کرد حالم خوب نیست … حالم از اینکه دو هفته اخراج شده بودم … یا اینکه تعهد دادم خراب نبود … حالم از این خراب بود که مجبور شدم به خاطر یه پسر کوتاه بیام و ضعف رو بپذیرم … من باید تلافی می کردم … باید …
دختره دستمو کشید و منو نشوند روی نیمکت …
- بیا بشین ببینم … نگاه کن رنگ به روش نیست …
ناچارا نشستم و چشمامو بستم … در اتاق باز شد … لای چشمامو به صورت نامحسوس باز کردم … پسره اومد بیرون … دختره اینبار پرید سمت اون:
- چی شد آراد ؟
پسره داشت زیر چشمی به من نگاه می کرد … با سر اشاره کرد این چشه؟ و دختره هم شونه بالا انداخت و دوباره گفت:
- نگفتی؟
- هیچی به خیر گذشت … فقط یه تعهد …
- وای خدا رو شکر! باور کن هزار تا صلوات نذر کردم برات داداشی …
- اوکی مرسی … بریم؟
- تو برو من خودم می یام …
و با سر به من اشاره کرد … پسره هم که دیگه می دونستم اسمش آراده سری تکون داد و با چشم و ابرو چیزی به خواهرش گفت که متوجه نشدم … بعد راه افتاد که بره از ساختمون بیرون … الان وقت تلافی بود … من باید حال اینو می گرفتم …

همین که نزدیکم شد یهویی پامو دراز کردم … پاش گرفت به پام و سکندری خورد و رفت توی دیوار روبرو … اما زود دستاشو گرفت جلوش و خودشو کنترل کرد … سریع چشم باز کردم و با حالت شرمندگی مصنوعی گفتم:
- اوا … چی شدین؟!!!
پسره با خشم نگام کرد و گفت:
- وسط راهرو جای خوابیدن و پا دراز کردنه ؟
دختره سریع گفت:
- آرادجان حالش خوب نبود … خوب چرا خودت حواستو جمع نمی کنی … با این بنده خدا چی کار داری …
- من کاری با ایشون ندارم … ایشون انگار خیلی دوست داره کار به کار من …
از جا پریدم و گفتم:
- آقای محترم … حواستون رو کاملا جمع کنین که با من در نیفتین … چون هر کس تا حالا با ویولت در افتاده سر یک ماه بولدوزر هم نتونسته جمعش کنه … فهمیدین؟
با پوزخندی که تازه فهمیدم زینت همیشگی صورتشه اومد سمتم … اونم آروم آروم … با حفظ فاصله قانونی ایستاد جلوم و گفت:
- مطمئنی؟
دختره سریع پرید وسط و گفت:
- اِ آراد … خوبه همین الان از از کمیته انضباطی اومدین بیرون … این کارا از تو یکی بعیده … بیا برو بیرون خجالت بکش …
آراد با خشم و نفرت نگام کرد و بعد با سرعت رفت بیرون … دختره اومد سمت من نشست کنارم و دستمو گرفت توی دستش … با دست دیگه اش تند تند داخل کیف کوچیکشو گشت و بعد یه دونه شکلات پیدا کرد … باز کرد گرفت جلوی دهنم و گفت:
- بیا اینو بخور .. فکر کنم فشارت افتاده …
دهنمو باز کردم و دختره شکلات رو گذاشت توی دهنم …. واقعا اون لحظه برام مفید بود … دستمو نرم ماساژ داد و گفت:
- اسمت چیه؟
- ویولت …
- چه اسم قشنگی! اسم منم آراگله …
با لبخند گفتم:
- اسم توام قشنگه …
- مرسی … اسم منو بابای خدابیامرزم انتخاب کرده … درست مثل آراد …
- خیلی به هم شبیهین … البته بیشتر چشماتون …
- درسته … آخه ما دوقلوئیم …
با حیرت گفتم:
- راست می گی؟!
- آره …
- ایول! دوقلو … یه دختر یه پسر … دوست دارم بچه های منم دو قول بشن … عین شما دختر پسر … اما اگه پسرم عین داداشت بشه روز دوم شوتش می کنم تو دیوار …
غش غش خندید و گفت:
- تو چه شیطونی دختر …
با خنده سر تکون دادم و گفتم:
- آره همه همینو می گن … راستی کدوم بزرگترین؟
- آراد …
- اوفففف!
- از من می شنوی با این دادش من زیاد یکی به دو نکن! نگاه به اخم و تخمش نکن … پاش بیفته شیطونو درس می ده …
- خودش پا می ذاره روی دم من …
- خوب تو کوتاه بیا … همه می گن بخشش از بزرگونه …
ابرو بالا انداختم و گفتم:
- اون که از من بزرگتره … راستی چند سالتونه؟
- بزرگی به سن نیست که خانوم! ما هم بیست و پنج سالمونه …
- نه!
- چرا …
- توام ترم اولی؟ چه رشته ای؟
- من ترم اول کارشناسی ارشدم … واسه ارشد یه کم دیر قبول شدم … رشته ام هم نقاشیه … ولی داداشم ترم اول کارشناسیه …
- بچه تنبل بوده؟
خندید … نرم و با وقار … ولی زود جمعش کرد و گفت:
- نه … گرفتاریاش زیاد بود …
- اوووه! همچین می گه گرفتاری انگار چی بوده …
لبخند زد و گفت:
- اگه خوبی بلند شو بریم … دیگه کلاس نداری؟
- چرا … ساعت شش هم دارم … ولی نمی تونم برم سر کلاس … می خوام بیام یه دور بزنم توی محوطه …
با تعجب گفت:
- چرا نمی تونی بری کلاس؟
- چون دو هفته تعلیق شدم …
- نه!!!!
- آره … داداشت بد زیر آبمو زد …
- آراد؟ آراد زیر آب کسیو نمی زنه … ولی بلد نیست دروغ بگه …
پوزخندی زدم و سرمو انداختم زیر … برای اینکه بحثو عوض کنه گفت:
- راستی رشته ات چیه؟
- سینما …
یهو سرجاش ایستاد … منم ایستادم … چرخیدم سمتش و گفتم:
- چرا خشک شدی آراگل؟
- جدی رشته ات سینماست؟
- خب آره …
- گرایشت که کارگردانی نیست؟
- چرا … مگه چیه؟
لبخند زوری زد و گفت:
- هیچی هیچی … بریم …

هر دو از اون ساختمون نفرین شده خارج شدیم و رفتیم سمت محوطه …

آراگل با نگرانی گفت:
- آراد کجا رفته یعنی؟
- آراگل … می شه خسارت ماشینتون رو بعدا بهم بگی ؟
- بیخیال آراد محاله ازت پول بگیره …
- بیخود … من زیر دین این داداش تو نمی رما … گفته باشم …
- دختر تو چرا اینقدر غدی … اصلا خوب نیست یه دختر اینقدر لجباز و یه دنده باشه …
- چرا مثلا؟
- خوب واسه اینکه دیگه سنگ روی سنگ بند نمی شه … غد بودن توی ذات مرداست … زن همیشه باید جلوی مرد کوتاه بیاد … البته به حق … نه ناحق! اینجوری می تونن جفت خوبی باشن و کنار هم زندگی قشنگی رو تشکیل بدن …
- تو شوهر کردی؟
- نه …
- پس هیچی نگو … من عمرا بتونم اینجوری بشم …
- توی سن تو این طرز تفکر زیاد هم دور از ذهن نیست … یه روز خودت به حرفای من می رسی …
صدای کسی از پشت سر بلند شد:
- کجایی تو خانومی … چقدر دنبالت گشتم … خوبی؟
رامین بود … برگشتم و با لبخند گفتم:
- تو کجا در رفتی؟
- من در رفتم؟! نه اصلا … جا پارک گیرم نیومد …
توی دلم گفتم جون خودت … ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- کلاس نداری؟
- به کلاس اولیم که نرسیدم .. منتظر دومیم …
- چی داری؟
- آشنایی با هنر در تاریخ …
- جدی؟!!!
- آره … چطور …
- رشته ات سینماست …
- آره خوب …
- ایول … هم رشته ایم …
دستشو دراز کرد به طرفم و گفت:
- پس بزن قدش … این همه خوش شانسی برای من یکی عجیبه به خدا …
خیلی عادی دست دراز کردم و باهاش دست دادم … دستمو گرفت توی دستش و یه فشار خیلی کم بهش وارد کرد … چشماش یه جوری عجیبی درخشید … آراگل با صدای لرزان گفت:
- من می رم دیگه ویولت … باید آراد رو پیدا کنم …
دستشو گرفتم و سریع گفتم:
- نه وایسا … می خوام با هم بریم … من که جایی رو بلد نیستم حداقل از تو یاد بگیرم …
رامین که فهمید نمی خوام بیشتر از این پیشش باشم سریع موبایل اپل فورشو در آورد و گفت:
- شمارتو بگو …
بیخیال تند تند شماره ها رو گفتم … خواستم ازش فاصله ای بگیرم که خودشو نزدیکم کرد و در گوشم گفت:
- بهت نمی یاد با این قماش آدما بتابی …
و با سر به آراگل اشاره کرد … اخمی کردم و گفتم:
- ظاهر بین نباش …
- آهان … پس از اون عشقیای زیر چادر مشکیه …
اینبار دیگه موندم بهش چی بگم … خندید و دستی تکون داد و رفت … شونه ای بالا انداختم و همراه آراگل راه افتادم … می دونستم الان تک می زنه ولی نمی تونستم جواب بدم … گوشیم توی ماشین بود … وقت نکردم از توی ماشین برش دارم … نه گوشیمو نه کوله مو … آراگل با لحنی که سعی داشت ناراحتم نکنه گفت:
- همیشه اینقدر راحت با پسرا دوست می شی؟
- آره خوب …
- ولی … ولی این درست نیست …
- چرا؟
- والا … نمی دونم باید چی بهت بگم … می ترسم از حرفام بد برداشت بکنی … من و تو که زیاد با هم آشنایی نداریم … من نمی خوام قضاوت بدی در مورد تو بکنم … و نمی خوام که تو منو جور دیگه ای بشناسی …
فقط نگاش کردم سر در نمی یاوردم … زد سر شونه ام و گفت:
- باشه واسه بعد … فقط می تونم یه چیزی رو بگم … من تو شناخت آدما تبحر خاصی دارم … چشمای تو در عین وحشی و گستاخ بودن معصومیت عجیبی دارن که می گن اصلا اونی که نشون می دن نیستن …
با تعجب گفتم:
- چه جالب! پاپا هم دقیقا همیشه همینو بهم می گه و ازم میخواد معصومیتم رو حفظ کنم …
- چرا به بابات می گی پاپا؟ می دونی اینجوری همه فکر می کنن دختر لوسی هستی!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- خوب وارنا هم می گه پاپا … به مامی هم می گه مامی …
- وارنا؟
- داداشم …
- آهان … خب چرا مثل بقیه نمی گین بابا و مامان؟
- نمی دونم … از بچگی مامی اینجوری یادمون داد …
- یه کم عجیب شد … ببینم تو ایرانی هستی دیگه …
- خب …
تردید رو که توی چشمام دید با حیرت گفت:
- نیستی؟!!!

دلو زدم به دریا … آخر که همه می فهمیدن …

- من دو رگه هستم …
- یعنی چی؟
- مامی فرانسویه … پاپا هم دو رگه اس … یعنی … چه جوری بگم …
- هر جور که راحتی …
- ببین … مامی پاپا ایرانی بوده ولی پاپاش فرانسوی … یعنی پاپا از طرف مامی ایرانی می شه … فهمیدی؟
- اوهوم …
- اونا می رن فرانسه … و پاپا اونجا با مامی ازدواج می کنه … ولی چون علاقه زیادی به ایران داشته می یان ایران …
- خدای من!!!! پس تو بیشتر از اینکه ایرانی باشی فرانسوی هستی …
- درسته …
- ولی خیلی خوووووب ایرانی حرف می زنی …
- ماما … من به مامی پاپا می گم ماما … ماما ایرانی رو به پاپا خیلی عالی یاد می ده … حتی به عروسش که می شه مامی من هم یاد می ده … پاپا هم از همون بچگی ما رو میاره تو ایران و باهامون فارسی حرف می زنه … من فرانسه رو فقط در حد مسافرت … اونم دو سال یک بار دیدم … کشور من ایرانه … من خودمو ایرانی می دونم …
- یعنی فرانسه بلد نیستی؟
- معلومه که بلدم! فرانسه زبون مادری منه …
یهو انگار یاد یه چیزی افتاد … با تردید گفت:
- دینت چی؟
مقنعه مو صاف کردم و گفتم:
- کاتولیک …
نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:
- پس مسلمون نیستی …
- نه …
- باورم نمی شه … یعنی من الان یه دوست دو رگه دارم؟ چه بامزه!
نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- چرا همه اینطوری فکر می کنن … من دیگه خسته شدم آراگل …
- مگه همه چطوری فکر می کنن؟ از چی خسته شدی؟
- همه به من به یه دید دیگه نگاه می کنن … یه عده با انزجار … یه عده به دید یه آدم فضایی خیلی خیلی با کلاس … انگار من نمی تونم عادی باشم … دقیقا برای همینه که همه جا دوست داشتم هویتمو پنهان کنم … اما آخرش اسم فامیلم همه چیز رو لو می ده … تازه الان بهتر شده … حداقل الان همه فکر می کنن ارمنی هستم … اما قبلا خیلی تابلوتر بود …
- مگه قبلا چطور بود؟
- قبلا فامیل من مایر بود … ویولت مایر … ولی وقتی بابا دید خیلی اذیت می شیم … فامیلمون رو به فامیل مسیحی های داخل ایران تغییر داد … اونم با کلی پارتی بازی … و شد آوانسیان … ولی بازم اونی که من می خواستم نشد … آراگل تو نمی تونی حتی تصور کنی که من توی مدارس چه زجری کشیدم … چون مجبور بودم برای نزدیک بودن به خونه مون توی مدارس عادی درس بخونم … همه معلم ها به یه چشم دیگه به من نگاه می کردن و بدتر از همه بچه ها مدرسه بود … همه می خواستن به شکلی خودشون رو به من نزدیک کنن … با دست منو به هم نشون می دادن … و وقتی با یکی دو نفرشون صمیمی می شدم خیلی زود باید منتظر می موندم تا یکی از والدنشون بیان مدرسه و درخواست تعویض کلاس بچه شون رو بکنن … خیلی رک به مدیر می گفتن دوست ندارن یچه هاشون با یه آدم نجس …
بغض گلومو فشرد … آراگل با ناراحتی گفت:
- خدای من! دختر این حرفا چیه؟ هر کس برای خودش عزت داره اونم فقط به صرف انسان بودنش … این افکار رو یه مشت آدم ابله نادون بیسواد به خورد تو دادن … من اصلا تو رو بد که نمی دونم هیچ … خیلی هم خوب می دونم ! هر کسی می تونه توی دین خودش مومن باشه گلم …
توی سکوت فقط زل زدم به چشماش … حرفاش آرومم می کرد … اینا چیزایی بود که عمری خودمو باهاشون آروم می کردم …. با لبخند مهربونش دستمو گرفت و گفت:
- عزیزم … هیچ وقت این چیزا چیزی از ارزش آدما کم نمی کنه … مطمئن باش ..
صدای آراد روی اعصابم خط کشید:
- ساعت یه ربع به ششه آراگل … بیا دیگه دیر شد … همچین این دخترو چسبیدی کسی ندونه فکر می کنه ضریح امام هشتمه …
تند نگاش کردم و گفتم:
- شما حسودیت می شه برو خودتو درمون کن … خواهرت هم کلاساش طبقه بالاست … شما که ترم اولی برو سر کلاست یه وقت استاد جیزت نکنه … نکنه باید با خواهرت بری سر کلاس … تنهایی می ترسی؟
همچین نگام کرد که گفتم الان تنه درخت کنار دستشو می کنه می کوبونه توی سرم … آراگل خنده اش گرفته بود … دست منو فشار داد و گفت:
- می خوای بیای سر کلاس من؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- نه برم خونه یه کم استراحت کنم تا مامی بیاد … باید یه جوری خودمو براش لوس کنم تا یه موقع قهر نکنه سر این جریان باهام …
با خنده گفت:
- باشه عزیزم برو … مواظب خودت هم باش …
- باشه توام همینطور … راستی آراگل جونم … شمارتو بگو حفظ کنم …
یه تیکه کاغذ از کلاسورش کند … شمارشو نوشت و داد دستم …سریع گونه اشو بوسیدم و بدون اینکه نگاهی به آراد بندازم رفتم سمت در خروجی … پسره جعلق نفله! من تو رو آدم نکنم که ویولت نیستم … ماشینا به همون شکل نا مرتب کنار خیابون پارک بود … گل بیچاره من از جلو داغون و له شده بود و آزرای مشکی آراد عوضی هم از پشت … فکری به سرم زد … نگاهی به اطراف کردم … خلوت بود … سریع خم شدم و باد لاستکیای عقبش رو خالی کردم … مسلما یه زاپاس بیشتر نداشت و حالا با دو تا لاستیک کم باد نمی تونست هیچ کاری بکنه … تا تو باشی منو اذیت نکنی پسره خودخواه بسیجی!

با لبخندی رضایت بخش در ماشین رو باز کردم و سوار شدم … در حالی که نمی دونستم دارم با دم شیر بازی می کنم …

توی راه داشتم به این فکر می کردم که حالا چی کار کنم؟ پاپا اگه ماشین رو می دید منو می کشت! مامی هم سر دانشگاه باهام قهر می کرد … باید یه کاری می کردم تا دلشون نیاد دعوام کنن … از بچگی از دعواهاشون در می رفتم … یا می انداختم گردن وارنا … یا آرسن بیچاره … خودم هم همیشه در حال مسخره بازی بودم … اینبارم باید برم سراغ یکی از این دو تا …. نمی شه بندازم گردنشون ولی حداقل می شه یه جوری ضمانتم رو بکنن … خواستم برم سمت شرکت آرسن … اوه نه! بار قبل هم آرسن ضامنم شد … اینبار دیگه پاپا محاله راضی بشه … حتما ماشینو ازم می گیره … باید برم سراغ وارنا … راضی کردنش سخته … ولی راضی می شه … با این فکر روی پدال گاز فشار آوردم … خونه اش توی طبقه دوم یه آپارتمان نوساز توی یکی از محله های متوسط غرب تهران بود … پاپا برای جداییش هیچ کمکی بهش نکرد و وارنا خودش با پس اندازش و کمک های پاپای پاپا اینجا رو گرفت … الان هم دنبال کاراشه که هر طور شده برای همیشه بره پاریس … وارنا واقعا به درد اینجا نمی خوره … شاید از دوریش ناراحت بشم اما ترجیح می دم بره جایی که خوش باشه … ماشین رو توی پارکینگ خونه اش پارک کرد و با آسانسور خودم رو به طبقه دوم رسوندم … زنگ در رو سه بار به صدا در آوردم … این رمز من بود … همیشه سه تا زنگ … چند لحظه طول کشید تا صداش از پشت در بلند شد:
- Oh mon dieu! Avez le tremblement de terre
( اوه خدای من! زلزله اومد به زبان فرانسه)
با پا کوبیدم به در و در جوابش گفتم:
- باز کن درو! پسر بد اخلاق فرانسوی …
در باز شد و قد بلند وارنا توی درگاه مشخص شد … خونه اش اینقدر تاریک بود که درست نمی دیدمش … اما مشخص بود بالاتنه اش برهنه است … یه شلوارک هم پاش بود … سیگارش لای انگشت دستش می سوخت و همین که درو باز کرد موج دود از در اومد بیرون … دماغم رو گرفتم و گفتم:
- Pooh! (پیف!) خفه نکنی خودتو وارنا!
از جلوی در رفت کنار … وارد شدم و اون پشت سرم گفت:
- غر زدن ممنوع! از دست غر های لیزا کارم به اینجا کشید …
مامی رو می گفت … خودم رو پرت کردم روی کاناپه وسط پذیرایی و گفتم:
- چقدر هم که تو بدت می یاد!
خندید … روی مبل کناریم نشست و زل زد توی چشمام … طبق معمول دست گذاشتم روی صورتم و گفتم:
- صد دفعه بهت گفتم اینجوری تو تاریکی زل نزن به من عین گربه می شی … می ترسم!
با خنده بلند شد … پرده سرتاسری پذیرایی رو کنار زد و نور به داخل هجوم آورد … حالا راحت تر می تونستم قامت خوش فرم برادرم رو ببینم … یه فرانسوی اصیل … من رنگ مو و رنگ پوستم رو از ماما به ارث برده بودم و برای همین خیلی هم شبیه فرانسوی ها نبودم … اما وارنا کپی برابر اصل مامی و پاپا بود … پوست سفید … موهای طلایی و چشمای آبی … زیاد از حد آبی! دلم براش ضعف رفت … از جا بلند شدم و قبل از اینکه بتونه از زیر دستم فرار کنه پریدم توی بغلش … بدون مخالفت منو گرفت توی بغلش و با دست آزادش مقنعه مو از سرم کشید و پرت کرد طرف کاناپه … همونطور از روی زمین بلندم کرد راه افتاد سمت کاناپه و گفت:
- باز چه دسته گلی به آب دادی؟
- وارناااااا
- خودتو لوس نکن! بگو ببینم چه گندی زدی …
- ماشینم!
منو نشوند روی کاناپه و گفت:
- تصادف کردی؟
سرمو تکون دادم و صدایی درآوردم شبیه:
- اوهوم …
سیگار دیگه ای روشن کرد … با کنترل کنار دستش استریوشو روشن کرد و پک محکمی به سیگارش زد … یکی از آهنگای قشنگ ادیت پیاف خواننده معروف فرانسوی بود … بی اختیار لال شدم و توی متن آهنگ فرو رفتم:
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز

Non, je ne regrette rien

نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم

Ni le bien qu’on m’a fait
مردم کارای خوبی با من نکردن

Ni le mal; tout ça m’est bien égal !
نه اینکه همه ی چیزای بد برای من یکسان باشه.
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز

Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم

C’est payé, balayé, oublié
من برای از بین بردن و فراموش کردن بها پرداخت کردم,

Je me fous du passé !
از گذشته خوشحالم

Avec mes souvenirs
با خاطراتم

J’ai allumé le feu
آتش رو روشن کردم

Mes chagrins, mes plaisirs
مشکلاتم، لذت هام

Je n’ai plus besoin d’eux !
دیگه بهشون نیازی ندارم

Balayées les amours
خاطرات عاشقانه رو دور ریختم

Et tous leurs trémolos
و تمام اون لرزیدن ها رو

Balayés pour toujours
برای همیشه دور ریختم

Je repars à zéro
دوباره از صفر شروع کردم
Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز

Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم

Ni le bien qu’on m’a fait
مردم کارای خوبی با من نکردن

Ni le mal; tout ça m’est bien égal !
نه اینکه همه ی چیزای بد برای من یکسان باشه.

Non, rien de rien
نه، هیچ چیز از هیچ چیز

Non, je ne regrette rien
نه! من از هیچ چیز احساس پشیمونی نمی کنم

Car ma vie, car mes joies
چون زندگی من لذت و خوشی من هست

Aujourd’hui, ça commence avec toi
که امروز با تو آغاز شده
وسطای آهنگ رسیده بود که وارنا گفت:
- خب … چی کار کردی با ماشینت؟
- ببین وارنا … دو تا اتفاق بد با هم افتاده …
لبخندی زد و گفت:
- اتفاق بد! کوچولو … تو اصلا می دونی اتفاق بد چیه؟! بگو ببینم … چی کار کردی؟
- جلوی در دانشگاه زدم به یه بچه بسیجی …
- اوه اوه …
- دیدی بده؟
- ناقصش کردی؟
- نه … زدم به ماشینش …
- خب …
تند تند شروع کردم به تعریف کردن ماجرا با طول و تفصیل … تا تموم شد وارنا غش غش خندید و گفت:
- coquina ( شیطون!)
بلند شدم رفتم نشستم روی پاش و در حالی که مثل بچه های لوس خودمو تاب می دادم گفتم:
- وارنا … حالا هم پاپا هم مامی منو تنبیه می کنن …
- نگران نباش … من باهاشون حرف می زنم …. فقط به خاطر اینکه امروز اصلا حوصله نداشتم و تو با شیطنتت منو خندوندی …
خندیدم و موهای لخت و تکه تکه طلائیشو پریشون کردم … سرشو از زیر دستم کشید بیرون و گفت:
- بس کن دختر … می دونی چند تا دختر حسرت این کارو دارن؟ پرو نشو!
با اخم گفتم:
- اون دخترا غلط می کنن با تو … راستی ببینم چه می کنی با دوست دخترات؟
پوزخندی زد و گفت:
- می خوای ببینیشون؟
- بدم نمی یاد …
کنترل تلویوزیونش رو برداشت … روشنش کرد و وارد سیستمش شد که وصلش کرده بود به تی وی … یکی از فایلا رو باز کرد و زد روی اسلاید شو … خودش بلند شد رفت داخل آشپزخونه نقلی اپنش … محو تماشای دخترا شدم … اصلا نمی تونستم تفاوتی بینشون قائل بشم … انگار همه شکل هم بودن … دماغ ها عملی قد یه بند انگشت و رو به بالا … پوست ها برنزه … چشمها مملو از خط چشم و سایه … مژه ها اکستنشن … موها بلوند … ابروها پهن … گونه ها عملی … چونه عملی … لبها پروتز … با اخم گفتم:
- وارنا … تو رو جون لیزا تو اینا رو با هم قاطی نمی کنی؟
خنده اش گرفت و گفت:
- چه عجب! جای مامی گفتی لیزا! بزرگ شدی …
- ا! لوس نشو … جواب منو بده …
- راستشو بخوای … نه! من براشون رمز گذاشتم …
- چه جوری؟
- دیگه اینا پسرونه است … نمی تونم بگم …
- ا خب بگو که چهار روز دیگه یه پسر همین بلا رو نتونه سرم در بیاره …
- هی هی هی! حواست رو جمع کن!
- مگه چیه؟! تو خودت می دونی که من با پسرای زیادی رابطه دارم …
- رابطه در حد نرمال ایرادی نداره … اما روابطی که من دارم …
با گیجی نگاش کردم و اون با خنده گفت:
- اینطور به من نگاه نکن! یعنی می خوای بگی نمی فهمی؟ من از روی اندامشون شناساییشون می کنم …
خجالت کشیدم … صورتم رو چرخوندم و جیغ زدم:
- وارنا!!! خیلی کثیفی …

وارنا با دو ظرف بستنی از آشپزخونه اومد بیرون …

نشست کنارم و گفت: – نه عزیزم … این خودشون هستن که این روابط رو دوست دارن … برادر تو خیلی هم پسر خوبیه … – نخیر … تو خودت اگه روزی بفهمی پسری با من اینکارو کرده چی کار می کنی؟ – اگه فرانسه بودیم هیچی … ولی اینجا … محاله اجازه بدم … اون پسر باید نامزدت باشه – خب فکر کن اون دختر ها هم برادر دارن … قاشقی بستنی آورد سمت دهن من … مجبور شدم حرفمو قورت بدم و بستنی رو بخورم … عاشق بستنی طالبی بودم … در همون حالت گفت: – هیچی نگو خواهر کوچولو … این چیزا درکش واسه تو سخته … بستنی رو سریع قورت دادم و گفتم: – نخیر … می خوام بدونم … – عزیزم … اونا خودشون می خوان … – منم شاید خودم بخوام … – من تو رو می شناسم … چون توی تربیتت نقش داشتم … تو محاله همچین چیزی رو بخوای! ولی اگه روزی خواستی مطمئن باش جلوتو نمی گیرم … چرا؟ چون من توی تربیتت سهل انگاری کردم که تو به خودت اجازه دادی همچین چیزی رو بخوای … نمی دونم چرا خجالت نمی کشیدم … همیشه با وارنا راحت بودم ولی نه تا این حد! سکوت کردم … می شد روی حرفش خیلی فکر کرد … همینجور که توی فکر بودم بستنیمو خوردم … صدای زنگ بلند شد … وارنا از جا بلند شد و گفت: – این دیگه کیه؟! – دوست دخترت باشه وارنا من از پنجره می پرم بیرون … خندید و گفت: – تو چرا عزیزم؟ اونو می ندازم بیرون … از پشت بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم کی پشت دره … از صدای احوالپرسی گرم کنجکاو شدم و رفتم طرف در … – اوه مسیح! ببین کی اینجاست! با خنده گفتم: – آرسن! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ آرسن خم شد توی صورتم و گفت: – خجالت بکش نیم وجبی! هفت سال از من کوچیکتری … یه احترامی چیزی بذار … – خب توام دو سال از وارنا کوچیک تری! مگه بهش احترام می ذاری؟! دائم داری فحشش می دی … اینو که گفتم آرسن خیز گرفت بگیرتم و من شروع کردم به دویدن از روی مبل ها می پریدم و جیغ می زدم … دستای قوی وارنا منو روی هوا گرفت … مثل گونی زد زیر بغلش و گفت: – آروم بگیر بچه … ا! خونه رو خراب کردی … – وارنا … الان بالا می یارم روی فرشت … منو بذار روی زمین … آرسن هم داشت بهم می خندید … وارنا ولم کرد روی کاناپه و گفت: – صاف بشین … بعد چرخید سمت آرسن و گفت: – چی می خوری ؟ – یه چیز سبک … – جین خوبه؟ – عالیه … وارنا رفت توی آشپزخونه و گفت: – راه گم کردی آرسن … – نه … راستش حوصله ام سر رفته بود اومدم دنبالت بریم یه دوری بزنیم … چپ چپ نگاش کرد … آرسن خیلی خوش قد و هیکل بود … ولی چهره اش زیادی معمولی بود … مثل وارنا بور و سفید بود و چشم آبی … اما یه درصد از زیبایی وارنا رو نداشت … همیشه می گفت من هیکل دارم وارنا قیافه … و خدایی به خاطر هیکل بی نقصش خاطرخواه های زیادی داشت … وارنا با دو گیلاس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: – آره … منم امروز حوصله نداشتم … بریم یه سر جردن … – خبر داری بچه های جلفای اصفهان برنامه چیدن؟ – چه برنامه ای؟ – تور دو هفته ای ترکیه … شارلوت زنگ زد بهم گفت … – اوه! چه خوب … – آره دعوتیم من و توام … لب ورچیدم و گفتم: – منم می یام … خیلی لوسین! شما دو تا دائم سفرین … وارنا جدی نگام کرد و گفت: – نمی شه … – چرا؟! – به همون دلایلی که بهت گفتم … برنامه های ما اصلا برای دختری به سن تو مناسب نیست … آرسن هم اخمی کرد و گفت: – بزرگتر از این هم بودی من اجازه نمی دادم پات برسه به اونجا … – ای بابا چرا شماها همه چیو برای خودتون می خواین … اصلا … صدای زنگ گوشیم بلند شد … خم شدم از داخل کیفم درش آوردم … شماره ناشناس بود … جواب دادم: – بله؟ – سلام خوشگل من … صدای یه پسر بود … با تعجب گفتم: – شما؟ – ای بابا … به همین زودی منو یادت رفت عزیزم؟ رامینم … اولین چیزی که اومد تو ذهنم پورشه زرد رنگ بود … سریع گفتم: – اوه رامین! چطوری … – ممنون تو خوبی؟ هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شدی هانی … می خوام ببینمت … – رامین! به همین زودی؟ تو منو همین چند ساعت پیش دیدی … – خوب دله دیگه عزیزم … کاریش نمی شه کرد … می یای بیرون؟ امشب یه مهمونی توپ دعوتم … – آخ جون مهمونی … من مهمونی خیلی دوست دارم …
نگاه آرسن و وارنا به من همراه با کنجکاوی بود … ترجیح دادم قطع کنم … تند تند بهش گفتم آدرسو برام اس ام اس کنه و خداحافظی کردم … همین که گوشی رو گذاشتم آرسن گفت: – ویولت!!!! وارنا جرعه ای از نوشیدنیشو خورد و گفت: – تو پسرای فامیل رامین نداریم …. توی دوستات هم همچین کسی رو نمی شناسم … این کیه؟ پامو انداختم روی پام و گفتم: – دوست جدیدم … از اون بچه مایه داراست … امروز تو دانشگاه باهاش آشنا شدم … آرسن با خشم گفت: – هنوز نرفته شروع کردی؟ ویولت! وارنا گفت: – حالا چی می گفت؟ می خوای باهاش بری مهمونی؟ – اوهوم … – کنسلش کن … – خدای من! چرا؟ من اینکارو نمی کنم … – ویولت تو تا حالا فقط مهمونی های خودمون رو دیدی … معلوم نیست اینجا کجا باشه … یا کنسلش کن یا من و آرسن هم می یایم … – باشه … شما هم بیاین … به رامین می گم .. آرسن با عصبانیت گفت: – تو هیچ وقت حرف حالیت نمی شه … هزار بار بگم فقط با هم دین خودت دوست شو … – چرا؟!!! مگه چه فرقی بین آدمها هست؟ – حداقلش اینه که ما همه مسیحی ها رو می شناسیم … ولی هیچ شناختی روی اکثر مسلمونا نداریم … اگه بلایی سرت بیاد چی؟ – اینم یه دوستی ساده است مثل بقیه دوستی ها … اگه الان رامین دختر بود موردی نداشت … وارنا گفت: – چرا اتفاقا … بازم مورد داشت … مهم اینه که ما طرف رو نمی شناسیم … چه دختر چه پسر … خودت می دونی با دوست پسر داشتن تو هیچ مشکلی ندارم … اما با شخصش مشکل دارم … آرسن هم در سکوت حرفاشو تایید کرد … منم مجبور بودم قانع بشم … دست دراز کردم گیلاس آرسن رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم و گفتم: – خیلی خب قبول … خودتون بیاین … اگه قبول کردین ادامه می دم … ** وارنا منو هل داد داخل ماشین و گفت: – دیدی بهت گفتم به هر کسی نمی شه اعتماد کرد؟ – چرا؟! مگه شما دو تا چی دیدن که من ندیدم ؟ اینم یه مهمونی بود مثل مهمونی های خودمون … هیچ چیز بدی نداشت … – هیچ چیز بدی نداشت ؟ نه؟ – نه؟ نشست پشت فرمون و رو به آرسن گفت: – بگو براش … آرسن تند تند سیگارش رو پک می زد … برگشت سمت وارنا … اول نگاهی به اون کرد و وقتی دید با فک منقبض شده داره رانندگی می کنه چرخید سمت من و گفت: – اینا یه مشت بچه مسلمونن … که به خودشون اجازه می دن هر غلطی که خواستن بکنن … اینا به قول خودشون دینشون کامله … اما … اما … – اما چی؟ – کارایی می کنن که من و امثال من یه دونه شو هم انجام نمی دیم … – چی؟ – ویولت … توی همه دین ها خوب و بد پیدا می شه … من نمی خوام به دین اونا حمله کنم … اما متاسفانه توی این مدتی که تونستم بشناسمشون این رو خوب فهمیدم که اونا به خاطر منع شدن … خیلی ولع دارن … من و تو دو تا پیک مشروب یا شراب یا ودکا … یا هر کوفتی که بخوریم همین که گرممون کنه برامون کافیه … ولی اونا اینقدر می خورن که تا مرگ پیش می رن … که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمی فهمن … من و تو دو تا پک سیگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشروب کیفور می شیم … اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیگار می کشیدن و به هم تعارف می کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود … تو می دونی طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ می دونی وقتی رامین من و وارنا رو به اون دو تا دختر واگذار کرد و دست تو رو کشید که باهات برقصه چه نقشه ای تو سرش بود؟ اون می خواست تو رو ببره بالا … توی اون اتاقای جهنمی … شاید من و وارنا این عمل رو بارها انجام داده باشیم … اما فرقش با اینا اینه که ما با میل و رغبت طرفمون تن به این کار می دیم نه با حقه بازی … داشتم با دقت به حرفاش گوش می کردم … وقتی سکوت کرد گفتم: – ولی رامین همچین پسری نیست … شاید اونای دیگه … وارنا با جدیت گفت: – بس کن دیگه ویولت … حرفایی که باید می زدیم رو زدیم … توام می تونی گوش کنی … می تونی با لجبازی زندگیتو خراب کنی … وارنا وقتی اینطوری حرف می زد می فهمیدم که دیگه هیچ حرفی رو نمی پذیره … پس سکوت کردم … منو جلوی در خونه پیاده کردن و رفتن … وارنا ماشینم رو برده بود تعمیرگاه … با پاپا و مامی هم صحبت کرده بود و همه چی اوکی بود … الان فقط ناراحتیم حرفای وارنا بود … هنوزم باورم نمی شد رامین همچین پسری باشه … اینا زیادی شورش کرده بودن … همینطور که به همین چیزا فکر می کردم رفتم توی خونه … پاپا روی کاناپه لم داده بود و مشغول خوندن روزنامه زبون فرانسه اش بود … من موندم اگه اینهمه به اخبار فرانسه علاقه داره چرا توی ایران موندگار شده … مامی هم جلوی تلویزیون نشسته بود و با ناز مشغول سوهان زدن به ناخناش بود … با بسته شدن در نگاهشون چرخید سمت من … دستامو گرفتم بالا و گفتم: – آقا اجازه سلام عرض شد … مامی دلخوری از چشماش مشخص بود … اما سعی می کرد به روم نیاره : – سلام مامی … خوبی؟ آخرش این لهجه فرانسویش منو فداییش می کرد … با غش و ضعف پریدم سمتش و گفتم: – نخیرم مادام … خوب نیستم دارم فدای شما می شم … مامی خنده اش گرفته بود و سعی می کرد منو که داشتم لپاشو درسته می کندم از خودش جدا کنه … پاپا با اخم ولی همراه با لبخند گفت: – ویولت … مامی رو اذیت نکن … – پاپا من براش می میرم خوب … مامی بالاخره منو از خودش کند …. نشوند کنارش و گفت: – سعی نکن با این کارهات روی رفتارت رو بپوشونی … انگشتامو توی هم قفل کرد … دستمو گرفتم زیر چونه ام و با التماس گفتم: – مامی s’il vous plait(لطفاً) پاپا روزنامه شو تا کرد و گفت: – با حرفایی که وارنا زد اینبار رو فراموش می کنیم … اما بار آخرت باشه … – پاپا باور کن تقصیر من نبود … – تقصیر در و دیوار و هوا که نبوده! هر کس کاری می کنه باید فکر عواقبش هم باشه و سعی نکنه اون رو به عوامل دیگه نسبت بده … سرمو انداختم زیر … اینجوری وقتا نباید نطق می کردم … پاپا ادمه داد: – بهتره بری توی اتاقت … این دو هفته هم از ماشین خبری نیست … – پاپا !!! – همین که گفتم ویولت … برو توی اتاقت … از جا بلند شدم و با شونه ها و لب و لوچه ای آویزون راهی اتاقم شدم … حالا خوبه وارنا هم قانعشون کرده بود! اما این روحیه یخ اروپاییشون آخر هم کار دستم داد … من موندم توی این خونواده بی عاطفه من چرا اینهمه عاطفی شدم … البته اونا دوستم داشتن خیلی هم زیاد … ولی وابستگی به شکل عجیب غریب وجود نداشت … وقتی وارنا رفت پاپا بهش گفت باید روی پای خودش وایسه … و مامی فقط با بغض نگاش کرد و گفت: – دیگه بزرگ شدی … باید مستقل باشی … تو رو به مسیح می سپارم … و وارنا رفت … منم به راحتی با قضیه کنار اومدم … چون می دونستم باید بره … اما هر شب از دلتنگیش اشک ریختم تا بالاخره برام طبیعی شد … آرسن هم با خونواده اش زندگی نمی کرد … اونا ارمنی بودن … نسبت به خونواده من هم وابسته تر اما بازم با این موضوع خیلی راحت کنار اومدن … یه بار از پاپا پرسیدم من چی؟ منم می تونم یه روز مستقل بشم؟ و اون خیلی راحت گفت : – چرا که نه؟ روزی که بدونم عین وارنا می تونی گلیم خودتو از آب بکشی بیرون بهت اجازه می دم که مستقل باشی … خدا رو شکر تبعیض جنسیتی نداشتیم … لباسامو در آوردم و شوت کردم یه گوشه از اتاق … جلوی پنجره ایستادم رو به آسمون یه صلیب کشیدم روی سینه ام و شروع کردم به دعا خوندن … امشب برای اینکه رامین نفهمه ما مسیحی هستیم نشد سر شام دعا بخونم … این عادت دیرینه من بود … شاید هم یکی از رسوم ما مسیحی ها … حالا احساس عذاب وجدان داشتم … وارنا گفت بهتره رامین نفهمه مسیحی هستم … چون اون وقت فکر می کنه ماها غیرت نداریم و همه جور روابط برامون آزاده … منم مجبور شدم گوش کنم به حرفش … بعد از اینکه دعام تموم شد گوشیمو از داخل کیفم در آوردم و رفتم سمت تخت خوابم … پنج تا اس ام اس داشتم … چهار تا از رامین و یکی از آراگل … قبل از مهمونی یه اس ام اس به آراگل دادم تا شماره مو داشته باشه … حالا جواب داده بود … – خدایا به من کمک کن تا وقتی میخواهم در باره کسی قضاوت کنم اول کمی با کفشهایش راه بروم! چند بار جمله رو خوندم و بالا پایینش کردم … زیر لب گفتم: – یعنی چی؟! شاید من زیادی خنگ بودم … شایدم این جمله اسلامی بود … مثلا یه چیزی از قرآن … بی طاقت نوشتم: – یعنی چی آرا گل؟ زنگ زد … سریع جواب دادم: – سلام دوستم … – سلام به روی ماهت خانوم … خوبی؟ – مرسی … بیدار بودی؟ فکر کردم الان خوابی! – نه عزیز … یه کم کار عقب مونده داشتم … – به به خانوم هنرمند نقاش! نخسته … – مرسی … جدی جدی نفهمیدی منظورمو؟ – نه … متوجه نشدم … – یعنی اینکه بتونی جای اون فرد باشی … ببینی اون چه می کشه … و چرا این رفتار ازش سر زده … اگه فقط یک درصد بتونی اینطوری فکر کنی حق رو به همه می دی … حتی به کسی که بزرگترین گناه ها رو مرتکب می شه … – اوه! آره درسته … الان فهمیدم … چه قشنگ! – اوهوم … معنی زیادی داره این جمله … – خوشحالم … – بابت چی؟ – بابت روح بزرگ دوستم … لبخندی زدم و گفتم: – لطف داری … چرا فکر می کنی من روحم بزرگه … منم یکی مثل بقیه … – نه خانوم … خیلی ها به این جملات می خندن … اصلا براشون اهمیتی نداره و از کنارش به راحتی می گذرن … اما اینکه برات مهم بود بدونی یعنی چی؟ و از معنیش خوشت اومد یعنی می فهمی … یعنی آماده ای برای شکوفا شدن … – حرفات برام سنگینه … – کم کم راحت و سبک می شه … بگذریم … چه می کردی؟ تو چرا بیداری؟ – مهمونی بودم … با داداشم و دوست داداشم رفته بودیم مهمونی رامین … همون پسری که امروز دیدی … وای اگه بودی و می دیدی! چه مهمونی … آهی کشید و گفت: – خوش گذشت ؟ – ای بد نبود … سکوت کرد و من بی طاقت گفتم: – داداشت کجاست؟ اینبار تو صداش خنده موج می زد .. – خوابه … – جون من؟! – چرا جونتو قسم می دی؟ خوب ساعت یک و نیمه … گرفته خوابیده … – کی خونه تونه آراگل؟ – هیشکی … فقط من و آراد … – چرا تنهایین؟ – مامانم خونه خاله م مونده … خاله ام تنهاست گاهی مامان می ره پیشش … – پس پاپات؟ – بابام ده ساله که فوت شده … – اوه مسیح! راست می گی؟ من … من واقعا متاسفم … – نه عزیزم خواهش می کنم … ایرادی نداره … این دیگه یه درد کهنه است … – چرا فوت شدن؟ – سکته کردن … – ناراحتی داشتن؟ – نه … یکی ازشون کلاهبرداری کرد … جلوی دهنمو گرفتم که جیغم در نیاد … چقدر وحشتناک … یه کم که گذشت دستمو برداشتم و گفتم: – ورشکست شدین؟ آه کشید: – آره … اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبونم آوردم : – ولی … ولی بهتون نمی یاد فقیر باشین .. اینبار خندید و گفت: – برای اینکه نیستیم … – ولی تو که گفتی … – دختر! می خوای یه شبه کل زندگی ما رو بفهمی … باشه به وقتش کم کم برات می گم … الان باید برم به کارام برسم … – اوه ببخشید … وقتت رو گرفتم … من خیلی پر حرفم … مامی هم همیشه می گه … – نه عزیزم … خیلی هم شیرین زبونی … – مرسی … تعارف نکن دیگه خودم می دونم! برو به کارت برس … – تعارف ندارم … ولی فعلا کار دارم … پس قربونت … فعلا … – بای … گوشیو قطع کردم … حس مرموزانه ای داشتم … دوست داشم برم خونه شون یه کاری بکنم این آراد پروی مغرور بچسبه به سقف … ولی خب هنوز اینقدر باهاشون راحت نبودم … همین که ماشینشو پنچر کردم کافیه! کاش از آراگل پرسیده بودم با ماشینشون چی کار کردن … بیخیال! لابد فکر کردن اتفاقی بوده وگرنه بهم می گفت … اس ام اسای رامین رو زیر و رو کردم … همه اش عاشقانه بود … یکی دو تا شو جواب دادم و وسط اس بازی خوابم برد … دو هفته با همه مشقتش و تحمل بی ماشینی بالاخره تموم شد … صبح زود از خواب پریدم … ساعت هشت کلاس داشتم و اینقدر ذوق مرگ بودم که نفهمیدم چه جوری آماده شدم … یه مانتوی قهوه ای پوشیدم اینبار یا شلوار کرم … کفش کرم قهوه ای عروسکی مقنعه قهوه ای … کوله کرم رنگمو هم برداشتم و زدم بیرون … وارنا ماشین رو آورده بود … بازم کسی بدرقه ام نکرد … مامی خواب بود … پاپا هم سر کار … تو این دو هفته دو بار یواشکی با رامین رفتیم بیرون … یه بار هم اصرار کرد باهاش برم مهمونی که قبول نکردم … فعلا نمی شد ریسک کنم … نمی خواستم وارنا یا آرسن بفهمن … به خصوص که آرسن چند وقت بود زیادی پیله می کرد بهم … سوار ماشین شدم و به سرعت رفتم سمت دانشگاه … دیگه نمی خواستم دیر برسم … ساعت هفت و نیم رسیدم جلوی دانشگاه … قانون دانشگاه این بود که بچه های کارشناسی نمی تونستن ماشین ببرن داخل … ناچاراً ماشین رو جلوی در دانشگاه پارک کردم و وارد شدم … تا وقتی فهمیدم کلاس کجاست یه ربعی زمان گذشت … چیزی به اومدن استاد نمونده بود که بالاخره کلاس رو پیدا کردم و رفتم داخل … خیلی با اعتماد به نفس! می دونستم الان دیگه بچه ها همه با هم آشنا شدن … ولی من به خاطر اون پسره بیشعور الان باید تک و تنها و غریب باشم … همه نگاه ها چرخید به سمتم … یهو یه صدایی بلند شد: – بستنی کیمه؟ کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده … کثافتتتتتت!!!! نگاه کردم به سمت کسی که اینو گفت … شت!! آراد! باورم نمی شد اون پسر مغرور غد اهل تیکه انداختن هم باشه … لباس خودش سر تا پا مشکی بود … یه شلوار کتون مشکی … با یه تی شرت مشکی … چشماش بدجور تو صورتش برق می زد … من موندم خدا چرا این چشمارو داده به این ! باید یه چیزی بهش می گفتم وگرنه باد می کردم می مردم … چشمامو ریز کردم … بالا تا پایین بر اندازش کردم … تازه می فهمیدم اصلا هم شبیه بسیجی ها نیست … خیلی هم امروزی و شیکه … فقط اون ته ریش روی صورتش بود که باعث می شد حس کنم بسیجیه … یه قدم بهش نزدیک شدم … با یه لبخند مکش مرگ ما گفتم: – ا … شما هم کلاس منین؟ من دو هفته پیش که دیدمتون حس کردم باید کارشناسی ارشد باشین … یا از استادید … به خودم خیلی امیدوارم شدم! تنبل تر از منم زیاد پیدا می شه انگار … کارد می زدی خونش در نمی یومد … دخترا داشتن با لبخند های کنترل شده نگامون می کردن … اینطرف اون طرفش سه چهار تا پسر نشسته بودن که فهمیدم اکیپ تشکیل داده … پسرای خیلی خوش تیپ! اما هیچ کدوم قیافه نداشتن … خودش یه چیز دیگه بود … برای اینکه تیر خلاص رو بهش بزنم … خودم رو انداختم روی یکی از صندلی ها و گفتم: – راستی تسلیت می گم … امیدوارم غم آخرتون باشه … و به لباسش اشاره کردم … منظورم رو خوب گرفت و سرخ شد … خودکار توی دستش رو جوری فشار می داد که هر آن ممکن بود بشکنه … با اومدن استاد نتونست جوابی بده و کلاس رسمی شد … یکی از دخترا سریع خودشو انداخت روی صندلی کنار دست من و پچ پچ کنان گفت: – از اون باحالایی … خوشم اومد … از این به بعد جای من کنار توئه! خنده ام گرفت و گفتم: – خوشبختم … – منم … من اسمم نگاره … – منم ویولتم … – چه اسم باحالی! عین خودت … استاد با ته خودکارش چند ضربه زد روی میز و مشغول حاضر غایب کردن شد … ایول … اول کلاس حاضر غایب می کرد … این یعنی اینکه در طول ترم می شد خیلی راحت کلاسش رو پیچوند … ردیف پسرا درست پشت سر ما بود و آراد هم دقیقا پشت سر من نشسته بود … این یعنی اینکه من هرچی می گفتم اون می شنید … استاد رسید به اسم من … – ویولت آوانسیان … دستم رو بردم بالا … استاد خیلی معمولی پرسید: – مسیحی هستی؟ همه نگاه ها چرخید سمت من … گفتم: – بله … استاد سری تکون داد و مشغول خواندن بقیه اسم ها شد … ولی صدای پچ پچ بچه ها بدجور رفته بود روی اعصابم … اینبار رسید به اسم آراد … – آراد کیاراد … آراد گفت: – بله استاد … طوری که بشنوه گفتم: – معلوم نیست اسم و فامیله یا اشعار فردوسی! صدای خنده ریز دوستاش بلند شد … خب به من چه! اسم و فامیلش هم وزن بود … نگار هم کنار دستم غش کرده بود از خنده … همه اینا به کنار صدای نفس های عصبی خودش منو غرق لذت می کرد … وقتی استاد اسم رامین رو خوند با تعجب چرخیدم و نگاش کردم … اینم سر کلاس بود صداش در نیومد … اه اه! می مرد یه چیزی می گفت ؟ یه دفاعی از من می کرد جلوی آراد … آدم نیست! خوشم نیومد … باید یه جوری کله اش کنم … کلاس هر چی بیشتر پیش می رفت بیشتر متوجه می شدم که آراد چه شخصیتی داره …. فقط منتظر بود استاد یا یکی از دانشجوها یه سوتی بده … دیگه با تیکه هاش کلاس رو می فرستاد روی هوا … یاد حرف آراگل افتادم … پاش بیفته شیطون رو درس می ده! پس با بد کسی طرف شده بودم … هر چی بیشتر دخترا رو مسخره می کرد من بیشتر مصمم می شدم حالشو بگیرم … اما برعکس من دخترا هی برمی گشتن با لبخندهای پر از ناز و عشوه و کرشمه نگاش می کردن و حال منو بد می کردن … کلاس که تموم شد کلاسورم رو برداشتم تا بپرم سمت کلاس آراگل … دیشب اس ام اسی گفته بود که کلاس داره …. با نگار خداحافظی کردم و رفتم سمت در که رامین صدام کرد: – خسته نباشی عزیزم … با جدیت گفتم: – ممنون … و راهمو ادامه دادم … دستمو کشید: – صبر کن جیگرم کارت دارم … نگفته بودی مسیحی هستی … همون لحظه آراد و دار دسته اش از کنارمون رد شدن … نگاه آراد اینقدر پوزخند توش داشت که نمی دونم چرا یه لحظه حس کردم کار خیلی بدی انجام دادم … از خودم بدم اومد … دستمو کشیدم از دست رامین بیرون و گفتم: – رامین … اینجا دانشگاست … سعی کن مراعات کنی … مسیحی هستم که باشم … به خودم مربوطه! – خیلی خوب باشه! به خودت مربوط باشه … حالا چرا حس می کنم با من قهری؟ چپ چپ نگاش کردم و خیلی راحت خودمو لو دادم: – خب چرا اون موقع که این آراد داشت نطق می کرد یه کلمه جوابشو ندادی … من وقتی استاد حضور غیاب کرد فهمیدم تو هستی … سرشو با انگشتش خاروند و گفت: – راستش … – راستش چی؟ – عزیزم آخه درست نبود من سر کلاس چیزی بگم … از همین اول برامون حرف در میارن … با غیض گفتم: – اگه حرف در میارن و درست نیست الان هم درست نیست تو جلوی منو بگیری و باهام حرف بزنی … دیگه دوست ندارم تو دانشگاه جلوم سبز بشی … بای … بعد از این حرف با سرعت از در کلاس رفتم بیرون … پله ها رو دو تا یکی رفتم بالا … بالای پله ها رسیدم به آراگل و با نیش گشاد گفتم: – سلام دوستم … لبخند زد و گفت: – سلام چطوری؟ کلاس خوب بود … با غیض و غضب گفتم: – خوب بود اگه این داداش جنابعالی می ذاشت! دوتایی راه افتادیم سمت پایین و اون در حالی که ریز ریز می خندید و گفت: – باز چی شده … – آراگل یعنی اگه یه روز به عمرم مونده باشه می زنم این داداشتو ناکار می کنم … – حتما این کارو بکن اگه تونستی … راستی یه چیزی می خواستم ازت بپرسم … تو رزمی کار هستی؟ – آره … کاراته … – اوه اوه! پس داداشم باید حسابی حواسشو جمع کنه … با بهت گفتم: – نگو اون رزمی کار نیست که باورم نمی شه … اون روز که خیلی حرفه ای عمل کرد … با همون لبخند ملیحش گفت: – من و آراد هر دو جودو کاریم … من کمربند مشکی دارم … ولی آراد دان چهار داره … وسط پله ها سر جام خشکم زد و گفتم: – نهههههههههههههه! خنده اشو قورت داد و گفت: – چرا … – ببینم ! داداشت تا حالا کسیو هم ناکار کرده؟ – فقط یه بار! – یا مریم مقدس! کیو؟ – یه بار یه پسری تو کوچه مون مزاحم من شد … آراد هم عصبی شد … البته مزاحم زیاد داشتم اما این مزاحم بدنی بود … با تعجب نگاش کردم که ادامه داد: – بازومو گرفت کشید سمت خودش … همون لحظه هم آراد رسید … خون جلوی چشماشو گرفت و طرف رو داغون کرد … – اوه اوه چه خشن! – آراد همه جور شخصیتی داره … با خنده گفتم: – چند شخصیتیه؟! – نه دیگه تا ایند حد! منظورم اینه که خیلی مهربونه … خیلی خوش قلبه … اما به وقتش خیلی خیلی جدی … تو اونو توی محیط کار ندیدی! یعنی اصلا یه آدم دیگه می شه … غد و عبوس! اما تو محیط خونه خیلی هم شوخ و مهربونه … – مگه سر کار می ره؟ پس چه جوری می یاد دانشگاه؟ – خب یه نفر رو استخدام کرده که وقتی اون نیست کاراشو می کنه … – کارش چیه؟ خنده اش گرفت و گفت: – ویولت … تو وقتی شروع می کنی به سوال پرسیدن دیگه باید یه نفر جلوتو بگیره ها! وگرنه تا شب ادامه می دی … خجالت کشیدم و دیگه چیزی نگفتم …. دستمو کشید سمت یکی از نیمکت ها و گفت: – داداش من گالری فرش داره … سرمو تکون دادم و گفتم: – اهان! در اصل اصلا برام مهم نبود … فقط خواستم بدونم این پسر مغرور چی کاره است … شاید یه روزی به دردم می خورد … صدای آراد دوباره خط کشید روی اعصاب من … – آراگل … دارم می رم بوفه … نمی یای؟ آراگل سرشو گرفت بالا … آراد درست پشت سر من بود …گفت: – سلام داداش … خسته نباشی … – سلام … ممنون … می یای؟ خواست بگه نه که سریع گفتم: – بیا با هم می ریم آراگل … منم تشنه مه … هوس قهوه کردم … آراگل سرشو تکون داد و بلند شد … بدون توجه به آراد راه افتادم سمت بوفه کوچیک و جمع و جور دانشگاه … دوستای آراد رو توی یه نگاه تشخیص دادم …. دو تا پسر که شیطنت از چشماشون می بارید … سر یکی از میز ها نشسته بودن … منم نشستم سر یکی دیگه از میزها و گفتم: – بیا اینجا آراگل … آراگل بیچاره به آراد چیزی گفت و اومد نشست روبروی من … با تعجب گفتم: – داداشت براش مهم نبود که تو کنار دوستاش بشینی؟ اینطور که من می دونم این مسائل برای شماها خیلی اهمیت داره … – اهمیت داره … درسته! اما بستگی هم داره … بعضی از این دوستا اینقدر خوب و آقا هستن که دیگه اهمیت موضوع رو از بین می برن … – یعنی الان اینا خوب و آقا بودن؟ – نه … من جواب اون حرفتو دادم … وگرنه آراد تازه با اینا آشنا شده … هنوز درست نمی شناستشون. این دو هفته که تو نبودی هر روز می یومدیم بوفه و اون کنار من می نشست دوستاش هم جدا … – اهان … پس الان به خون من تشنه است که خواهرش رو دزدیدم … – یه جورایی آره … آراد روی من خیلی حساسه … شاید چون قلش هستم … هر بار که یه خواستگار می خواد برای من بیاد آراد می شه برج زهرمار … – ااا چه با نمک! حالا هی از این داداشت نقطه ضعف بده دست من … – من برام لذت بخش هم هست که تو باهاش کل کل کنی … راستش بعضی وقتا حس می کنم زندگیش خیلی یه نواخت شده … هوس می کنم براش تنوع ایجاد کنم ولی کاری از دستم بر نمی یاد … حالا تو با این شیطنتات می تونی اونو یه کم از این حالت خارج کنی … – ایول ! پس مجوز صادر شد! – بله … – پس بذار کارامو برات بگم … اول قضیه امروز و حرفی که بهش زدم رو گفتم … بعد هم قضیه پنچری ماشینش رو … دستشو گرفت جلوی دهنش که خنده شو کسی نبینه و گفت: – پس کار تو بود؟!!!! وای که آراد چقدر حرص خورد … هم ماشینش داغون شده بود هم پنچر کرده بود … آخرم زنگ زد اومدن ماشینو بردن … – حقشه! تا این باشه منو حرص مرگ نکنه … – اما فکر کنم فهمید کار توئه … – از کجا؟! – چون هی زیر لب میگفت … آدمت می کنم … من اگه از یه دختر بخورم که آراد نیستم … – جدی؟!!! – آره و من احمق فکر می کردم منظورش همون دعواتونه … – خب پس واجب شد … هنوز حرفم تموم نمشده بود که یه چیز داغ ریخت روی مانتوم و جیغم رو بلند کرد … – وااااااای مامییییی سوختمممممممم! از جا پریدم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن … آراد بیعشوووور قهوه شو ریخته بود روی مانتوم … همه داشتن می خندیدن … دخترا برای اینکه خودشون رو شیرین کنن بیشتر از بقیه میخندیدن … یه لحظه ذهنم شروع کرد به آنالیز کردن … این چی کار کرد؟!!!! آراد در حالی که مرموزانه داشت لبخند می زد گفت: – ببخشید خانم … پام گیر کرد به پایه صندلیتون … طوریتون که نشد ؟ اگه الان خودم رو عصبی نشون می دادم اون به هدفش می رسید … لبخند دلبرانه ای براش زدم .. لبمو یه گاز کوچیک گرفتم و گفتم: – اوه نه ! فقط یه کم سوختم … اونم خوب شد … مشکلی نیست … – ولی گویا سر تا پا قهوه ای شدین! من می دونستم این بی شرف منظورش از قهوه ای چیز دیگه است! نه قهوه! فنجون قهوه ام رو که تازه گرفته بودم برداشتم و در حالی که کمی می رفتم عقب گفتم: – پاتون به پایه صندلی من گیر کرد؟ اینبار آشکارا خندید و گفت: – بله خانوم … – یعنی اینجوری؟! و از قصد خودمو گیر انداختم به صندلی سکندری خوردم و فنجون قهوه رو خالی کردم روی صورتش …. یهو همه جا رو سکوت گرفت … آراد دهنش از حیرت باز مونده بود و قهوه از سر و صورتش می چکید … نگام افتاد به آراگل … دو تا دستش رو گرفته بود جلوی صورتش و داشت غش غش می خندید … از رو ویبره بودن بدنش فهمیدم … کیفم رو برداشت و گفتم: – واااای! ببخشید … پام گیر کرد به پایه صندلیم … بعدم خم شدم و در گوش آراگل گفتم: – من برم خونه لباس عوض کنم … برای کلاس بعدیم نمی رسم واسه کلاس سومی می یام … فعلاً و سریع از بوفه خارج شدم … کیفم رو گرفته بودم جلوی مانتوم که زیاد مشخص نباشه … ولی دیگه حرص نمی خوردم … فکر کرده با کی طرفه! من می شینم نگاش می کنم؟! حالا کم کم می فهمه وقتی بهش گفتم با من در نیفت یعنی چه! پریدم پشت فرمون ماشین و با سرعت نور رفتم خونه … یه مانتوی سفید پوشیدم … با شلوار جین سورمه ای … مقنعه سورمه ای و کفش و کیف سورمه ای … از تیپم که راضی شدم دوباره پریدم پشت فرمون و تخته گاز رفتم سمت دانشگاه … باید به کلاسم می رسیدم … نباید می ذاشتم این پسره پرو به ریشم بخنده … ماشینو که پارک کردم چشمم خورد به ماشین آراد … خیابون خلوت بود … فکری تو ذهنم جرقه زد! باید حالشو می گرفتم … انگار هنوز خیلی هم خنک نشده بودم … زیاد وقت نداشتم …. اینبار با چاقوی کوچیکی که تو کیفم بود هر دو لاستیک جلو رو تیکه تیکه کردم و بعد هم خوشحال و سرخوش راه افتادم سمت کلاس … همین که رفتم تو همون اول روی یکی از صندلی ها نشستم … نگار هم پرید کنارم و گفت: – سلام … کلاس قبلی نبودی … کجا غیبت زد؟ – سلام … لباسم کثیف شده بود رفتم عوض کنم … – پس بچه ها راست می گن … – چیو؟ – قضیه قهوه پاشی رو … اوفففف چه زود همه جا پیچید! لبخندی زدم و گفتم: – یه تسویه حساب بود … – باریکلا … خوشم می یاد از رو نمی ری … – ما اینیم دیگه … – کیاراد هم اون ساعت نیومد … – خوب لابد رفته خونه دوش بگیره … بدجور از موهاش قهوه می چکید … نگار بلند زد زیر خنده … توجه همه جلب شد سمت ما … نگام کشیده شد سمت پسرا … نگاه آراد اینقدر خشمگین بود که بتونه گوشت تن یه نفرو آب کنه … اما من عین خیالم نبود … ترسم ازش ریخته بود و حالا فقط دوست داشتم بکوبمش … منم شروع کردم به خندیدن تا بیشتر حرصش در بیاد و همینطورم شد … با اومدن استاد ساکت شدیم و سعی کردیم جدی باشیم … با درس نمی شد شوخی کرد … بعد از اتمام کلاس با سرعت نور پریدم از کلاس بیرون و در همون حال زنگ زدم به آراگل … جواب داد: – تازه اومدم از کلاس بیرون ویولت … – بدو آراگل … – چی شده؟ – بدو بیا دم در تا برات بگم … – کلاسم تموم شده … دیگه باید برم خونه … آراد منتظرمه … – ببین آراد ماشین نداره … – یعنی چی؟ – دوباره پنچرش کردم … – ویولتتتتتتت! – حقشه می خواست منو قهوه ای نکنه … خندید و گفت: – خوب توام که همین کارو کردی … – درسته! ولی بازم باید خالی می شدم … – امان از دست تو …. حالا من که نمی تونم تنهاش بذارم … – تو رو مسیح آراگل! با من همکاری کن من گناه دارم … – چی کار کنم؟!!! – زنگ بزن بگو با من می یای … – بابا اینجوری دیگه تنوع زندگی داداشم خیلی زیاد می شه … هر دو خندیدم و من گفتم: – خواهشششششششششش! – تو این آرادو دق ندی که ول کن نیستی … خیلی خوب وایسا اومدم … با هیجان پرشی کردم و گفتم: – عاشقتم … گوشیو قطع کردم و دویدم … صدای رامین رو می شنیدم ولی اصلا براش وقت نداشتم … باید زودتر خودم رو می رسوندم به ماشینم و در می رفتم … ماشین آراد هنوز سر جاش بود و نیومده بود بیرون … پریدم پشت فرمون … و ضرب گرفتم تا آراگل برسه … اونم با سرعت از در اومد بیرون و نشست کنارم … صورتش از هیجان قرمز بود … گفت: – برو … برو الان می یاد دیوونه می شه … سریع راه افتادم و جیغ زدم: – می خواااااااااااااااامت آراگل جوووووووونم! یه کم که از دانشگاه دور شدیم آراگل گفت: – ولی بدجور عذاب وجدان دارم … گناه داره داداشم … – آراگل براش خوبه! اینجوری نشو دیگه … الان باید بخندی … خندید و گفت: – از کارای تو که خنده ام می گیره … ولی دلم برای آراد هم می سوزه … تا حالا هیچ دختری باهاش اینجوری نکرده می دونم الان هنگه … – خوب می شه کم کم … باید عادت کنه … آراگل ضربه ای روی دماغم زد و گفت: – شیطونی دیگه! کاریت هم نمی شه کرد … خندیدم و گفتم: – خوب … حالا دستور بدین کجا برم … – منو یه جا سر راهت پیاده کن … – هیشششش! من وظیفمه تو رو برسونم … من دقم رو سر آراد خالی می کنم ولی خوب توام اینجوری اذیت می شی پس وظیفه منه که نذارم تو اذیت بشی و بخوای سوار تاکسی بشی … – بابا بیخیال! – آدرس! اسم خیابونشون رو که گفت با تعجب گفتم: – کدوم فرعی؟ با شنیدن نام فرعی فهمیدم که فقط یه فرعی با خونه ما فاصله دارند …  حیرت زده گفتم: – همسایه هم بودیم نمی دونستیم! با تعجب گفت: – جدی؟ – اوهوم … – ولی ما اینجا خیلی قدیمی هستیم … چطور تا حالا ندیدیمت؟ – چون ما یه ساله اومدیم اینجا … – پس بگو! وای دیگه بدتر هم شد … – چرا! – لابد حالا نقشه های بدتر واسه داداشم پیاده می کنی … خندیدم و گفتم: – آراگل یه سوال … – بفرما! باز سوالات شروع شد؟ خنده ام شدت گرفت و گفتم: – ا! نخیرم … آراگل داداشت خیلی مسلمونه؟ با خنده گفت: – یعنی چی؟ – یعنی خیلی مذهبیه؟ اندکی مکث کرد و گفت: – خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی … – نمی دونم … خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه … زیادی نماز می خونن … و کارای سخت سخت می کنن … – چه جوری برات بگم؟ آراد نماز می خونه … روزه می گیره … و خیلی کارای دیگه … ولی عقایدش بسته نیست … – یعنی چه؟ – یعنی خودشو درست می کنه ولی کاری با بقیه نداره … – بازم نفهمیدم … – ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن … حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش رو صحیح می کنه … یعنی تو مهمونی اونا خیلی هم گفته و خندیده … اما هیچ کدوم از کارایی که اونا کردن رو نکرده! می فهمی؟ – اوکی اوکی … آره فهمیدم … – آراد عقاید خاص خودش رو داره … تفریحش جداست … لذتش جداست … کارش جدا و دینش هم جدا … – چرا زنش نمی دین؟ شاید اینجوری از شر من راحت بشه … – اگه به توئه که اون موقع هم ولش نمی کنی … دو تایی خندیدم و گفت: – تو فکرش هستیم … اما گفته تا بعد از درسش نمی خواد ازدواج کنه … – اوووه! دیگه پیرمرد می شه که … شونه بالا انداخت و گفت: – خب دیگه! به فرعی خونه شون که رسیدیم گفت: – دستت درد نکنه … من پیاده می شم … پیچیدم داخل فرعی و گفتم: – نه بابا! می برمت تا دم خونه تون … نتونست جلومو بگیره و یه کم که داخل فرعی پیش رفتیم گفت: – همینه! جلوی در قهوه ای رنگی ایستادم و با تعجب نگاه به خونه کردم … یه خونه در به حیاط …که مشخص بود خیلی هم بزرگه … ساختمون خونه هم دو طبقه بود … آراگل گفت: – اینجوری نگاه نکن … لابد خونه شما قصره! – نه نه …. خونه قشنگی دارین … مال ما هم تقریبا همینطوره … – تو تک فرزندی ویولت ؟ – نه یه داداش دارم … گفتم که بهت! وارنا … – آهان آهان … آخه اینقدر رفتارات عجیبه که بعضی وقتا حس می کنم تک فرزندی … – لوسم؟! تعارف نکن راحت بگو … با خنده پیاده شد و گفت: – لوس نیستی … بامزه ای … بیا بریم تو … – نه ممنون … مامی الان می یاد خونه … باید خونه باشم … – باشه … مواظب خودت باش … – توام مواظب داداشت باش … خندید و سرشو تکون داد … بوقی زدم و راه افتادم سمت خونه …

رسیدم خونه لباس عوض کردم و با کله رفتم توی آشپزخونه … ناهار نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم … مامی بلد نبود غذاهای ایرانی درست کنه … یعنی به قول خودش هیچوقت نخواسته بود یاد بگیره … ولی قورمه سبزی داشتیم و این نشون می داد که اِما اینجا بوده … اِما آشپز و خدمتکار بود … و هر هفته یه بار می یومد برای نظافت خونه مون … به درخواست پاپا یه غذای ایرانی هم می پخت و می رفت … عاشق قورمه سبزی بودم … سریع برای خودم کشیدم و نشستم سر میز … اول تند تند مشغول دعا خوندن شدم …. این دعا تو سرم بخوره! اما باید می خوندم وگرنه غذا از گلوم پایین نمی رفت … بعدش با سرعت مشغول بلعیدن شدم … صدای مامی از پشت سرم بلند شد:
- چه خبرته دختر؟ یه کم آهسته بخور …
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم:
- به! سلام لیزا جون …
- سلام … این چه وضع غذا خوردنه ویولت؟
- مامی خیلی گشنمه!
- غذا رو باید سی و دو بار بجوی! وگرنه هضم نمی شه …
- اوه مامی … می دونم کمک های اولیه رو بلدی … بس کن دیگه همه حالش به اینه که اینجوری بخورم …
- اگه دل درد گرفتی مسئولش خودتی … از دانشگاه چه خبر؟
- خوب بود … دوست داشتیم!
- مگه تو چند نفری؟
غش غش خندیدم و گفتم:
- من یه ایل دنبال خودم راه انداختم که دور تو بگردم …
مامی دیگه با این جملات عجیب غریب من آشنا بود … خندید و سرشو تکون داد … همه شو که خوردم از جا بلند شدم و گفتم:
- ظرفاش دست مامی رو می بوسه …
مامان صلیبی روی سینه اش کشید و رو به آسمون گفت:
- یا مریم مقدس این دختر من هیچ موقع زمان مناسب ازدواجش نمی رسه … خواهشا هیچ مردی رو بدبخت نکن!
جیغ کشیدم:
- مامیییییییییییییییی!
مامی خندید و من رفتم توی اتاق خودم … گوشیم داشت زنگ می زد … وای آراگل بود! سریع جواب دادم:
- الو …
- دختر تنتو چرب کن! داداش من تو رو نکشه خیلیه!
غش غش خندیدم خودمو انداختم روی تخت و گفتم:
- خیلی عصبیه؟
- عصبانی واسه یه لحظه شه … تازه اگه بدونی چقدر منو دعوا کرد …
- بیخودددددد با تو چی کار داره؟
- می گه رفتی با دشمن من دوست شدی …
به دنبال این حرف زد زیر خنده …. منم خندیدم و گفتم:
- وای دشمن هم شدم! آراگل به حرفش گوش ندیا … تو دوست خودمی …
- رفتم بهش گفتم تو باید کوتاه بیای …
با هیجان گفتم:
- خوب؟
- هیچی انگار گفتم سرتو بذار لای گیوتین … همچین نگام کرد که نگو!
- چه پروئه!
- تو کوتاه بیا دیگه ویولت … بسه …
- ببین اگه آراد بیخیال من شد و پا از تو کفشم در آورد من قول می دم دیگه هیچ کاری باهاش نداشته باشم … نه جواب حرفاشو بدم نه ماشینشو داغون کنم …
- قول می دی؟
- مغلومه که قول می دم …
- می بینیم و تعریف می کنیم …
یه کم دیگه با هم حرف زدیم و سپس گوشی رو قطع کردم … باید به یه سری از برنامه هام رسیدگی می کردم …
روز بعد توی دانشگاه همین که وارد کلاس شدم با چشم دنبال آراد گشتم … ته کلاس نشسته بود و چند تا از پسرها هم دورش رو گرفته بودن … از ظاهر خودم مطمئن بودم … مانتوی آبی-طوسی پوشیده بودم … رنگ چشمام … با شلوار جین … می دونستم که به هیچی نمی تونه گیر بده … نگاهمون به هم خصمانه بود … انگار داشتیم برای هم شاخ و شونه می کشیدیم … پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم سمت نگار که جا گرفته بود واسم … همین که نشستم استاد هم اومد و مشغول تدریس شد … غرق درس شدم و اصلا همه چی از یادم رفت … عاشق رشته ام بود … و به قول وارنا … یه خرخون حسابی! درس برام حسابش از هر چیز دیگه جدا بود … بعد از اینکه کلاس تموم شد نگار گفت:
- کلاس بعدی یه ساعت دیگه است … پایه ای بریم بوفه؟
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
- بذار یه زنگ به آراگل بزنم بعدش می ریم …
- آراگل کیه؟
- خواهر همین تحفه!

و با سر اشاره کوچیکی به آراد کردم …

با چشمای گرد و قلبمه شده گفت:
- نههههههه!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چراااااااااا
- وای یا امام زمون … چشاتو اینجوری نکن … دلم قیلی ویلی رفت …
با خنده گفتم:
- چرا؟
- رنگ چشمات به اندازه کافی عجیب غریب هست … یه رنگی ما بین طوسی روشن و آبی … چشمات گرد هم هست … مورب هم هست … مژه هات هم عین یه جنگل می مونه که پشت پلکات سبز شده … همین چشاتو خیلی خیلی وحشی می کنه و تا گردش می کنی دل آدم مالش می ره!
همه اینا رو خودم می دونستم … ولی با اینحال لبخندی زدم و گفتم:
- اوه! به خودم امیدوارم شم …
- برام عجیبه ویولت با وجود رنگ روشن چشمات پوستت اینقدر برنزه است …
- دیگه دیگه! اینم یه مدلشه …
- یه مدل خاص! چی می گفتیم؟ هااااااااان! تو با خواهر این چی کار داری؟
جریان رو که براش تعریف کردم کلی خندید و گفت:
- پس تو کلا با همه فرق داری! دعوا … بزن بزن با یه پسر! خدایا!!!!
گوشیمو برداشتم و در حالی که شماره آراگل رو می گرفتم گفتم:
- من اگه کسی پا روی دمم بذاره پاشو له می کنم …
با دومین بوق جواب داد:
- بله
- آراگل … بوفه …. می یای؟
از تلگرافی حرف زدن من خنده اش گرفت و گفت:
- آره … برو اومدم …
- پس می بینمت …
گوشی رو قطع کردم و همراه نگار راه افتادیم سمت بیرون … لحظه آخر که داشتم از کلاس خارج می شدم چشمم افتاد سمت قسمتی که آراد نشسته بود … ته خودکارشو کرده بود توی دهنش و مشغول جویدنش بود … ولی نگاهش به من اینقدر موشکافانه بود که فهمیدم داره نقشه می کشه … داشتیم با نگار می رفتیم که کسی کیفمو کشید … سریع برگشتم … رامین بود …
- سلام … بی معرفت! چرا جواب اس ام اس منو نمی دی …
چند باری اس ام اس داده بود ولی حوصله شو نداشتم … رامین اصلا منو جذب نکرده بود. کیفمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- چی باید می گفتم؟ حرفی ندارم که بزنم …
- ویولتتتتت! چرا داری اینجوری می کنی؟ مگه من چی کار کردم؟
- هیچی … فقط من حوصله ندارم …
- فقط همینه؟
به ناچار گفتم:
- آره فقط همینه …
دستمو کشید کنار … می خواست از نگار فاصله بگیریم … بچه ها داشتن بد نگامون می کردم … می خواستم هر چه زودتر ازش دور بشم … ولی منو محکم گرفته بود … گفت:
- یه برنامه برای امشب دارم که راحت باعث می شه حوصله ت بیاد سر جاش عزیزم …
با کنجکاوی گفتم:
- چه برنامه ای؟
- تو فقط قبول کن …
- خوب باید بدونم چیه …
- یه مهمونی … اما نه مثل اون قبلی … توی این مهمونی فقط چند گروه دختر پسریم … تولد یکی از بچه هاست … پارتی نیس … بزمه …
- یعنی چی؟
- یعنی بچه ها قراره ساز بزنن و دور هم حال کنیم …
هیجان زده گفتم:
- جدی؟
چشماش برق زد و گفت:
- آره عزیزم … پس میای؟
بی اختیار گفتم:
- آره … چه ساعتی؟
- ساعت هشت خودم می یام دنبالت … فقط آدرسو برام اس کن …
- باشه …
- فعلا بای …
- بای …
بعد از رفتن رامین رفتم سمت نگار … موشکافانه نگام کرد و گفت:
- دوست پسرته؟
با تعجب گفتم:
- نه … واسه چی؟
- نه؟ پس چرا اینقدر صمیمی بودین با هم؟
- اون فقط دوستمه … من دوست پسر ندارم …
- چه فرقی داره؟
چشمکی زدم و گفتم:
- خوب یه فرقایی داره … رابطه من با پسرا دقیقا عین رابطه ایه که الان با تو دارم …
- آهان … همون دوست اجتماعی!
- یه چیز تو همون مایه ها …
اینم سرپوش خوبی بود که جدیدا دخترا یاد گرفته بودن بذارن روی کاراشون… دوست اجتماعی! ولی حقیقتش این بود که من همین نظرو داشتم … نه به شکل بهونه! به شکل واقعیت!
رفتیم داخل بوفه … فکر کردم آراد رو هم با دوستاش می بینم … دوستاش یه سری از بچه های ارشد بودن … بچه های کلاس خودمون نبودن … بیچاره به خاطر سنش مجبور بود با ارشدیا دوست بشه … البته بعدا از آراگل شنیدم که از خیلی پیش تر با این ها دوست بوده … حتی قبل از دانشگاه اومدنش … آراگل منتظرمون بود … نشستم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- داداشت نیست؟
اخمی کرد و گفت:
- حالا هم که اون ول کرده تو ول کن نیستی؟ مگه قول ندادی؟
- بابا کاریش ندارم که … فقط پرسیدم …
هنوز جوابمو نداده بود که سارا یکی از دخترهای چادری کلاس خودمون اومد سمت آراگل … کاغذی گرفت به سمتش و با لبخندی دلبرانه گفت:
- پس دیگه سفارش نکنم آراگل جونا … حتما بیا که منتظرم …
آراگل هم با لبخندی مهربون گفت:
- حتما عزیزم … باید با مامان صحبت کنم … اگه جایی کاری نداشته باشن خدمت می رسیم …
سارا بازم لبخندی زد و چادرشو با ژست خاصی جمع کرد و رفت بیرون از بوفه … با تعجب به آراگل نگاه کردم و گفتم:
- هاااااااااان؟
از لحنم خنده اش گرفت و گفت:
- هم کلاسی خودت بود … نه؟
- آره … با تو چی کار داشت؟
- خونه شون مولودی دارن … آش رشته نذری هم می پزن … من و مامانو دعوت کرد …
با تعجب گفتم:
- وا! تو و مامانتو از کجا می شناخت این؟
- اینو دیگه نمی دونم …
کاغذو از توی دستش کشیدم بیرون … آدرس خونه شون بود و شماره اش … شونه بالا انداختم و گفتم:
- گفتی چی کار می کنن تو خونه شون؟
- مولودی دارن …
- مولودی دیگه چیه؟
با لبخند گفت:
- یکی از مراسم های ما مسلموناست … به مناسب ولادت امامامون … یا مرگ کسایی که ملعون و بد بودن ما جشن می گیریم … شعر می خونیم … دست می زنیم …
- چه جالب! چه شعری؟
- مدحه بیشتر … در مورد اماما …
- وای منم دوست دارم … تا حالا ندیده بودم …
- مامان منم روز مرگ عمر مولودی می گرفت … ولی جدیدا برای ولادت امام علی می گیره … دعوتت می کنم …
- عمر کیه؟
نگار قبل از آراگل گفت:
- عمر خلیفه دومه …. برای اهل سنت …
با تعجب نگاشون کردم … آراگل با حوصله توضیح داد:
- ببین همینطور که شما چند دسته می شین … کاتولیک و پروتستان و … اون یکی چی بود؟
- ارتدوکس …
- آهان … ما مسلمونا هم دو دسته ایم … شیعه و سنی … شیعه ها هم یه کم با هم تفاوت دارن ولی ما شیعه دوازده امامی هستیم … اما اهل سنت اینطور نیستن … اونا چهار تا خلیفه رو قبول دارن که امام اول ما می شه خلیفه چهارم اونا …
سریع گفتم:
- و عمر می شه خلیفه دوم اونا؟
- درسته …
- بعد شما واسه مرگ اون جشن می گیرین؟
- همینطور که شما مسیحی ها با هم اختلاف نظر دارین ما مسلمونا هم داریم … اما من خودم به شخصه به این جریانات راضی نیستم … اخرش همه مسلمون هستیم و رو به یه قبله نماز می خونیم … برای همین هم از مامانم خواستم به عقاید اونا احترام بذاره و دیگه روز مرگ خلیفه شون جشن نگیره … در عوض روز ولادت امام اول خودمون و خلیفه چهارم اونا جشن بگیره …
- تو چه خوبی آراگل … من هنوز نتونستم با پروتستان ها خوب بشم …
- فرقه های شما ها با هم چه فرقی دارن؟
- خوب … مسیحیا کلا به تثلیث معتقدند یعنی پدر و پسر و روح القدس … (اب، ابن و روح القدس) از نظر ارتدوکس ها روح القدس همون پدره، اما کاتولیکها میگن پسره
کاتولیکها برزخ، بدون گناه بودن و اینکه پاپ هرگز اشتباه نمی کنه رو قبول دارند، ولی ارتدوکسها قبول ندارند. روحانی های اونا ازدواج رو برای خودشون حروم نمی دونن، ولی روحانیای ما حروم میدونند. رئیس روحانی فرقه ارتدوکسا رو خلیفه ولی رئیس فرقة کاتولیکها رو «پاپ» می گن بهش … یه سری چیزای دیگه هم هست که من خبر ندارم … فرقش با پروتستان ها هم تو اینه که پروتستان ها تو دین ما سرک کشیدن … یعنی به همه چیزش ایراد گرفتن … که چرا ما برای اعتراف گناه می ریم پیش کشیش … چرا حرفای روحانیون و کشیش و پاپ و اینا هم برامون اهمیت داره به غیر از انجیل … چرا روحانی هامون نباید ازدواج کنن … می گن پاپا قدرت روحانی نداره … می گن حضرت مریم باکره نبوده و خیلی چیزای دیگه …
آراگل دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- برام جالبه که اطلاعات مفیدی راجع به دین خودت داری …
- خب مثل تو …
- من تحقیق کردم … پس توام تحقیق کردی …

راست می گفت! منم خیلی سر این چیزا بحث کرده بودم … می خواستم بدونم فرقه ما برتره یا فرقه های دیگه …
- اما خوب …
- اما چی؟
- دیدم یه چیزی ما بین همه اش بهتره …
به اینجا که رسیدم خندیدم … آراگل هم خندید … نگار هم داشت می خندید … واقعا چه خوب بود که علاوه بر دنیای مختلف می تونستیم کنار هم باشیم … آراگل چاییشو خورد و گفت:
- بچه ها سرمون گرم حرف زدن شد دیر شد … پاشین بریم …
ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود نگار چاییشو و من هم قهوه امو خوردیم و سریع بلند شدیم … آراگل رفت سر کلاسش و من و نگار هم رفتیم سر کلاس خودمون … هنوز تو فکر بودم که آراد کجا غیبش زده بود؟ با دیدنش سر کلاس انگار خیالم راحت شد که جایی قایم نشده تا یه بلایی سر من بیاره … از افکار خودم خنده ام می گرفت … ولی قسم می خورم نگاهش روی من یه حالت عجیب غریبی بود … بدون توجه بهش سعی کردم سر جام بشینم … داشتن با دوستاش یه چیزایی پچ پچ می کردن و می خندیدن … حتی وقتی هم استاد اومد دست بر نمی داشتن و هر چی استاد بیچاره هیس هیس می کرد بازم از رو نمی رفتن … وسط کلاس بود که یهو آمپرم چسبید … بلند شدم و با حرص گفتم:
- استاد … می شه این آقایون رو از کلاس بندازین بیرون؟ اجازه نمی دن تمرکز کنیم …
صداشون بلند شد:
- اوهو! بابا تمرکز! از عیسی مسیح بخواه کمکت می کنه …
هر هر می خندیدن و من دوست داشتم با خودکارم چشمای تک تکشون رو در بیارم به خصوص چشمای زمردی آراد رو … اما جلوی خودم رو گرفتم … صدای داد استاد بلند شد:
- ساکت! راست می گن خانوم اوانسیان … هر کی می خواد صحبت کنه بره بیرون … اینجا کلاسه … مسابقات المپیک که نیست … از این لحظه به بعد کسی حرف بزنه بدون استثنا دو نمره از پایان ترمش کم می کنم … به خصوص شما آقای کیاراد …
آخییییشششش دلم خنک شد … سقلمه نگار اومد تو پهلوم و من فهمیدم همینطور که ایستادم دارم می خندم … سریع نشستم و نیشم رو بستم …. بهتر که خندیدم! بذاره بفهمه خوش خوشانم شد … نشستم و بقیه کلاس در سکوت سپری شد … همین که استاد از کلاس رفت بیرون گوشیمو از توی کیفم در اوردم و سریع شماره آراگل رو گرفتم می خواستم تا آراد نرفته بیرون حالشو بگیرم … آراگل جواب داد … پس کلاس اونم تموم شده بود … با شوق گفتم:
- آراگــــل جونــــم! من دم در منتظرتم که با هم بریم … باشه هانی؟
آراگل با خنده گفت:
- تو زیادی داری منو از آراد دور می کنیا …
الان نمی شد جوابشو بدم … پس فقط گفتم:
- می بینمت عزیزم …
بهش فرصت ندادم حرفی بزنه و قطع کردم … صدای خنده آراد رو که شنیدم یهو برگشتم سمتش … کسی پیشش نبود سرشو کرده بود توی جزوه هاش و داشت می خندید … نگار هم داشت با تعجب نگاش میکرد … شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- عیسی مسیح شفا بده بعضیا رو …
بعدم دست نگار رو کشیدم و رفتیم بیرون … نگار گفت یه درس عمومی هم داره که باید الان بره … برای همین هم از من خداحافظی کرد و رفت … جلوی در آراگل رو دیدم و با خنده و شادی رفتیم سمت ماشین من … با سوئیچ درو باز کردم و خواستم سوار بشم که صدای ناله آراگل بلند شد:
- ویولت!!!
نگاش کردم و گفتم:
- هان چیه؟
نگاش به سمت پایین بود … با چشماش به جایی که نگاه می کرد اشاره کرد … سرمو آوردم پایین که و از چیزی که دیدم نا خوداگاه آه کشیدم … آروم دور ماشین چرخیدم … هر چهارتا!!!! لعنتی! عوضی ! کثافت! هر چهار چرخم رو پنچر کرده بود … داد کشیدم:
- به خدا می کشمش آراگل!!!!!!!!!
یه آجر توی جوی کنار خیابون بود …سریع رفتم اون سمت و برش داشتم … آراگل پرید جلوم …
- چی کار می خوای بکنی؟
- می خوام اینو بکوبم تو سرش!
- دیوووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آرههههههه ماشینش کجاست؟
- بیخیال ویولت … کوتاه بیا … بس کنین دیگه ….
- گفتم ماشینش کجاست آراگل به خدا اگه نگی تا اومد بیرون اینو می زنم تو سرش …
آراگل ناچارا به کمی جلوتر اشاره کرد … دیدمش … رفتم طرفش … هنوز نیومده بود ولی از دور دیدمش که داره می یاد … رامین هم داشت سوار ماشینش می شد … آراگل کنارم ایستاده بود و داشت با ترس نگام می کرد … دستمو برای رامین تکون دادم که باعث شد سر جاش بایسته … تصمیممو گرفتم …. آراد خیلی دور بود و اصلا حواسش به ما نبود … دستمو بردم بالا و با همه وجودم آجر رو کوبیدم توی شیشه جلوی ماشینش … پر از ترک شد … ضربه دم رو که کوبیدم تیکه هاش ریز تر شد و با ضربه سوم به هزار تیکه تبدیل شد … عملیات انجام شد … آراگل دستشو گرفته بود جلوی دهنش که جیغ نزنه … دستشو گرفتم و کشیدم … باید فرار می کردیم … آراگل گفت:
- کجا می ریم؟
- باید با رامین بریم … بدو …
- نه نه … من نمی یام …
- آراگل …
- تو برو … من وایمیسم آراد بیاد …
- اینجور شریک جرم من می شی …
- مهم نیست ولی با ماشین یه غریبه نمی یام …

عقایدشو درک نمی کردم ولی مجبور بودم رضایت بدم پس سریع خداحافظی کردم و پریدم سمت رامین …

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه در ماشینو باز کردم پریدم بالا و گفتم:
- بدو رامین …
رامین هنگ کرده بود ولی سریع پرید بالا و با یه حرکت آکروباتیک راه افتاد … سعی کردم به سمتی که آراد داره میاد نگاه نکنم … یه کم که از اونجا دور شدیم صدای خنده بلند رامین بلند شد … با تعجب نگاش کردم … داشت غش غش می خندید … از خنده اون منم خنده ام گرفت و گفتم:
- کوفت! به چی می خندی؟
- زدی ماشینشو داغون کردی! حالا اون هیچی اینجا یه جوری تو خودت جمع شدی عین این بچه ها که از دعوای مامانشون می ترسن داری سکته می کنی …
تازه متوجه حالت خودم شدم … جمع شده بودم گوشه صندلی … سریع صاف نشستم روی صندلی و خنده ام گرفت … رامین گفت:
- چرا اینجوری کردی؟
- یه تسویه حساب شخصی بود …
دستشو آورد سمت صورتم … می خواست نوازشم کنه … سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- هان چیه؟
- هیچی بابا! چرا اینجوری می کنی؟ ببینم نمی شه منم بدونم واسه چی اینجوری کردی؟ قول می دم کمکت کنم چون هیچ دل خوشی از این پسره ندارم …
- تو دیگه چرا؟
- اولا که خیلی تو رو اذیت می کنه … دوما …. توجه همه رو خودش جلب کرده … حالا خوبه هیچی هم نداره … من موندم این دخترا از چی یه پسر باید خوششون بیاد؟
وا! چه پرو! آراد هیچی نداره؟ اتفاقا هر چی یه دختر بخواد اون داره … درسته که من باهاش بدم ولی دلیل نمی شه که ناحق در موردش قضاوت کنم … اون هم خوشگله هم خوش تیپ … هم جذاب … هم وضع مالیش خوبه … چی کم داره؟ تازه سنش هم از هم کلاسیاش بالاتره و مشخصه همه دخترا براش سر و دست می شکنن … اینا رو توی دلم به خودم اعتراف کردم ولی در جواب اون فقط شونه بالا انداختم … آدرس رو بهش گفتم و رفت سمت خونه مون … با لحنی که سعی می کرد نظر منو جلب کنه گفت:
- ماشین خودت چی شد که امروز به من افتخار دادی خانوم؟
- پنچر بود …
- خوب پنچریشو می گرفتیم با هم …
- ناراحتی که باهات اومدم؟ می تونستی سوارم نکنی …
- این چه حرفیه خانوم خوشگله؟ من از خدام هم هست … همینجوری فقط کنجکاو شدم …
در جوابش سکوت کردم و اونم مجبور شد دیگه فوضولی نکنه … بالاخره رسیدیم … وقتی داشتم پیاده می شدم گفت:
- یادت نره عزیزم … من ساعت هشت دقیقا همین جام …
اومدم کنسلش کنم ولی بازم وسوسه شدم و گفتم:
- باشه …
- خداحافظ …
- به سلامت …
در ماشینشو بستم و رفتم داخل خونه … باید به پاپا خبر می دادم که بره ماشینو ببره تعمیر … اینبار دیگه معلوم نبود چه جوری می خواد تنبیهم کنه … ولی می گفتم من مقصر نیستم … بچه های دانشگاه کردن واقعا هم همینطور بود …
لباس کوتاه آستین حلقه ای مشکی از جنس ساتن تنم کرده بودم با کفش پاشنه بلند مشکی و نقره ای … سرویس نقره خوشگلی هم که داشتم رو به گردنم انداختم و دیگه عالی شدم! از اتاقم که رفتم بیرون در خونه باز شد و پاپا اومد تو … قیافه اش یه جور عجیبی شده بود … عصر بهش گفتم بره ماشین رو ببره … اونم خیلی راحت قبول کرد … انگار می دونست تو دانشگاه ها از این اتفاقات زیاد می افته … ولی الان یه جوری بود … با دیدن من اومد به طرفم … حس می کردم عصبیه … با صدای خشن گفت:
- ویولت … ماشینت چی شده؟
با تعجب گفتم:
- بهتون که گفتم پاپا …
- دوباره بگو …
- چهار چرخش رو پنچر کرده بودن …
- همین؟
- آره …
- ولی من اونجا فقط جد ماشینت رو پیدا کردم …
با چشمایی گرد شده گفتم:
- چی؟!
- تموم بدنه ماشینت پر از خش بود … همه شیشه ها و چراغاش شکسته بود … چرخ هاش هم که تیکه پاره شده بود … این چه وضعیه؟!!!!
ولو شدم روی مبل … یعنی چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت:
- پاپا مطمئنین ماشین من بود؟
- بله … پلاک ماشین دخترمو دیگه خوب می شناسم …
- ولی … ولی …
- هیچی نمی خواد بگی … بردمش اوراقی فروختمش … دیگه ماشین بی ماشین …
با بغض گفتم:
- اما پاپا …
- همین که گفتم …
بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون … دوست داشتم جیغ بزنم … یعنی کار آراد بود؟! یعنی بازم اون … پریدم سمت کیف دستیم و گوشیمو کشیدم بیرون … تند تند شماره گرفتم … صدای ملیح و آرام بخش آراگل توی گوشی پیچید:
- جانم …
- آراگل…
از صدای بغض آلودم وحشت کرد و گفت:
- ویولت … چیزی شده؟
- آراگل … کار آراده؟
- چی ؟ چی کار آراده؟ چی شده دختر تو که منو جون به سر کردی …
- ماشینمو داغون کرده … شیشه هاشو شکسته … بدنه اشو زخمی کرده …
- نه!
- یعنی می خوای بگی خبر نداری …
- باور کن ویولت ظهر وقتی اومد بیرون شیشه ماشین رو دید فقط عصبی شد بعدم بدون اینکه حرفی بزنه خورده شیشه ها رو از روی ماشین ریخت پایین و به من گفت سوار بشم … ما یه راست اومدیم خونه … کاری نکرد …
- بعدش چی؟
- بعدش؟ هیچی … فقط بعد از ظهر یه سر از خونه رفت بیرون که خیلی زود هم برگشت … فکر نکنم …
با گریه گفتم:
- چرا کار خودشه …
- ویولت جان … گریه نکن … تو خودت این بازی رو شروع کردی … هر چی هم من می گم بس کنین توی گوشتون فرو نمی ره … نه تو و نه اون …
حوصله موعظه نداشتم … گفتم:
- کاری نداری آراگل ….
- گریه نکنیا …
- باشه … بای …
- خداحافظ …

گوشی که قطع شد از جا بلند شدم … قمبرک زدن فایده ای نداشت باید یه فکر اساسی می کردم …
**
- اینجا کجاست رامین؟
- خونه مون عزیزم …
- خونه تون؟؟؟
- آره خوب …
- ولی مگه قرار نبود بریم مهمونی؟
- خوب مهمونی خونه ماست خانومی …
- جدی؟!
- اوهوم …
در بزرگ خونه شون رو با یه ریموت کوچیک باز کرد و رفت تو … چه حیاطی! باغ بود … پر از درخت و گل و گیاه … وسطش هم یه استخر بزرگ بود …
ماشنش رو که پارک کرد گفتم:
- چرا اینجا هیچکس نیست جز ما؟ فقط ماشین توئه!
- بچه ها بیرون پارک کردن …
ناچار بودم قانع بشم … پشیمون شدم که چرا به وارنا چیزی نگفتم … کاش گفته بودم که من می خوام با رامین برم مهمونی … اینجوری حداقل آرامش داشتم ولی الان استرس بدی داشتم … درد ناچاری پیاده شدم … بهم لبخندی زد و با دست به در بزرگ خونه شون اشاره کرد … خداییش عجب خونه ای بود! وارد که شدم با دیدن پذیرایی بزرگی که با شیک ترین وسایل مبله شده بود بدتر شوکه شدم … درسته که وضع پاپا خوب بود … اما می تونستم قسم بخورم در برابر اینا هیچی نبود … نگاهی به خونه سوت و کور کردم و گفتم:
- پس بقیه …
با دست فشاری به کمرم اورد و گفت:
- تا تو بری تو حاضر بشی اونا هم میان عزیزم …
- رامین … من دارم می ترسم …
خندید و گفت:
- از من؟! نترس عزیزم … اگه می دونستی با دل من چه کردی اصلا ازم نمی ترسیدی …
- آخه اینجا یه جوریه …
- برو تو بابا … این حرفا چیه؟ خونه به این خوبی … اگه مامان بفهمه به خونه اش چی گفتی دارت می زنه …
بازم ناچار شدم برم تو … از پشت مانتومو گرفت و گفت:
- درش بیار بده به من خانومم …
عین ربات به حرفش عمل کردم … مانتوم بلند بود و برای همین پاهام مشخص نبود … اما تا درش آوردم با دیدن لباس کوتاهم نگاش روی پاهام خیره شد … از نگاش بدم اومد … کاش لباس بلند پوشیده بودم … مثلا بلوز شلوار … من همیشه پیرهن کوتاه می پوشیدم اما نگاه هیچ کدوم از دور و اطرافیانم اینجوری نبود … شالمو هم دادم دستش و روی اولین مبل سر راهم نشستم … یه مبل دو نفره بود … یه جورایی معذب بودم و سعی می کردم پاهامو قایم کنم اما فایده نداشت … رامین مانتو و شالم رو آویزون کرد و در حالی که خیره خیره نگام می کرد و لبخند می زد رفت سمت ضبط صوتش … یه آهنگ خارجی گذاشت و رفت توی یکی از اتاقا … زیر لب گفتم:
- یا مریم مقدس! خودمو به خودت می سپارم … درسته که من می تونم از خودم دفاع کنم … ولی این پسره اگه وحشی بشه ممکنه هیچ کاری از دست من بر نیاد … یعنی چی تو سرش می گذره؟
از توی اتاق اومد بیرون … یه شلوار گرم کن با یه رکابی مارک دار پوشیده بود … خیلی لاغر بود … اصلا از پسرای اینجوری خوشم نمی یومد … من داشتم آنالیزش می کردم ولی اون انگار از نگاه من طوری دیگه ای برداشت کرد که چشمک زد و نشست کنارم … اینقدر چسبید بهم که معذب شدم و خودم رو کشیدم کنار … خم شد از زیر میزی که جلومون بود یه بطری آورد بیرون … ودکا بود … دو تا گیلاس هم برداشت و پرش کرد … همینو کم داشتم! بی شرف پیش خودش چی فکر کرده بود؟!!! که مثل احمقا مست می کنم و می ذارم هر غلطی دوست داره بکنه؟ گیلاس رو گرفت به طرفم با اخم گفتم:
- نمی خورم …
پوزخندی زد و گفت:
- تو رو خدا تو ادای بچه مسلمونا رو در نیار … خسته شدم از این ناز های دخترا … تو که تو دینت خوردن شراب و مشتقاتش حروم نیست …. پس بزن تو رگ بذار حال کنیم …
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- دین منم عین دین شما می گه مستی درست نیست … مگه دیوونه ام که اینقدر بخورم تا مست بشم؟ بعدش هم باید میلم بکشه که نمی کشه … دوستای توام اگه نمی یان تا من برم … حوصله ام داره سر می ره …
خودشو کشید به سمت من و گفت:
- نه عزیزم … منم نمی گم اونقدر بخور تا مست بشی … فقط یه ذره برای اینکه با من همراهی کرده باشی …
چی می گفت این؟! عجب آدمی بود … یا مسیح! کاش به حرف وارنا گوش کرده بودم … بهتره یه اس ام اس بدم به وارنا بگم بیاد دنبالم … آدرس خونه رو دقیق حفظ کرده بودم … گیلاس رو ازش گرفتم و یه جرعه خوردم … فقط برای اینکه در دهنش بسته بشه … می دونستم تا وقتی دو تا از این گیلاسا نخورم از مستی خبری نیست … یه جرعه برام مثل آب بود … رامین با خوشی خندید و گفت:
- باریکلا بخور …
گیلاس رو گذاشتم روی میز و گفتم:
- ذره ذره … یه دفعه ای نمی تونم …
دست کردم توی کیفم … باید به وارنا اس ام اس می دادم … همین که گوشی رو در اوردم سریع از دستم کشید و گفت:
- ول کن گوشیو … یه امشب اومدی پیش من باشی …
لحظه به لحظه داشت مشکوک تر می شد … تا ته گیلاسشو سر کشید … ترسم داشت تبدیل به وحشت می شد … از جا بلند شدم و گفتم:
- مثل اینکه از مهمونی خبری نیست … من ترجیح می دم برم … خداحافظ …

راه افتادم سمت در و با همه وجودم داشتم دعا می کردم که دنبالم راه نیفته … اما دعاهام مستجاب نشد و دستمو از پشت چنان به شدت کشید که افتادم تو بغلش …
اولین کاری که کرد دستشو گذاشت پشت رون پام و محکم فشار داد … طوری که جیغم بلند شد و داد زدم:
- ولم کن رامین … این کارا چیه می کنی؟
پسره بی جنبه با همون یه گیلاس مست مست شده بود … سرشو فرو کرد تو گردنم … دستشو پیچید مثل مار دور کمرم و کنار گوشم گفت:
- عزیزم … برام ادا در نیار … این چیزا که واسه شما طبیعیه … حالا فکر کن منم یکی مثل بقیه دوست پسرات … بیا با هم حال کنیم … امروز خونه رو واسه تو قرق کردما …
داشتم حالم به هم می خورد … خواستم هلش بدم که نشد … کثافت هم مست بود هم تحریک شده بود دیگه فیل هم نمی تونست از جا تکونش بده قدرتش ده برابر شده بود … فقط یه مرد از پسش بر می یومد … جوری منو بین دستاش و پاهاش حبس کرده بود که حتی نمی تونستم از فنون کاراته ام استفاده کنم …. داشت گریه می گرفت … وقتی زبونشو کشید روی گردنم به قدری چندشم شد که جیغ زدم:
- ولم کن عوضییییی هرزهههههههه …
رامین انگار از فحش دادن من بیشتر لذت برد … چون با یه حرکت هلم داد روی کاناپه ای که پشت سرم بود و قبل از اینکه بتونم برای دفاع از خودم کاری بکنم خودش هم افتاد روی من … دوست داشتم جیغ بزنم … و همین کارو هم کردم:
- وحشیییییییییییی چی از جونم می خوای …

انگار واقعا وحشی شده بود چون سیلی محکمی خوابوند توی گوشم و داد زد:
- خفه شو … منو احمق فرض کردی؟ فکر کردی باورم می شه آفتاب مهتاب ندیده ای؟ بس کن این فیلماتو … لال شو بذار با هم حال کنیم بعدم گورتو گم کن هر جا می خوای بری برو …
حرفاش سوزنده تر از سیلی بود که بهم زده بود … چرا فکر می کرد چون مسلمون نیستم هرزه ام؟ چرا؟!!! و چرا فکر می کرد همه مسلمونا پایبند به اصولن … خدایا … خسته شدم … داد کشیدم:
- یا مریم مقدس خودت نجاتم بده …
دست رامین اومد سمت صورتم … خواستم دستشو پس بزنم که چنگ کشید توی صورتم … ناخن هاش صورتمو زخم کرد و به سوزش انداخت … اشکم در اومد … دستش اینبار رفت سمت لباسم … صورتش هم اومد سمت صورتم … یا مسیح به پاکی مادرت قسم اگه لبای این پسر به لبام برسه خودمو آتیش می زنم … پس نجاتم بده … می دونی که می خوام اولین بوسه ام برای کسی باشه که دوستش دارم … یقه لباسم رو گرفت تو دستش و با یه حرکت کشید سمت پایین که جر خورد … و همین که خواست لباشو بچسبونه روی لبام به خاطر اینکه مست بود نتونست تعادلشو حفظ کنه و از روی کاناپه سر خورد پایین … تنها همین لحظه فرصت داشتم … از جا پریدم و اولین کاری که کردم با لگد کوبیدم تو شکمش … همونجا سر جاش گره خورد … اشک می ریختم و می زدم … مشت … لگد … داد … ولی دیدم هر آن ممکنه انرژی من از دست بره و اون دوباره انرژی بگیره … پس باید یه کار دیگه می کردم … ضربه نهایی رو با کناره دست زدم توی گردنش … همین براش کافی بود که تا دو سه ساعت لالا کنه … بیحال شد و چشماش بسته شد … با هق هق پریدم سمت گوشی … دکمه دو رو فشار دادم … شماره وارنا گرفته شد … اولین بوق …
- بردار …
دومین بوق …
- جون لیزا بردار …
سومین بوق …
- وارنا جواب بده …
اینقدر ترسیده بودم و انرژیم رو صرف زدن اون سگ کرده بودم که دیگه قدرت ایستادن هم نداشتم و ولو شده بودم روی زمین … فقط داشتم گریه میکردم … همین که سکته نکرده بودم خیلی بود …
پنجمین بوق …
- الو …
اگه دنیا رو دو دستی بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم …
- الو … وارنا …
- ویولت …
هق هق کردم:
- وارنا بیا …
با ترس و وحشت گفت:
- کجایی ویولت؟ چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟
- فقط بیا … رامین … من … می خواست اذیتم کنه …
صدای دادش بیشتر از اینکه منو بترسونه بهم آرامش داد:
- کجاییییییی؟
آدرسو شمرده شمرده بهش گفتم و اون گفت:
- الان تو خونه ای؟
- آره …
- بیا بیرون … من تا پنج دقیقه دیگه اونجام …
- باشه …
قطع کردم … مانتو و شالم رو برداشتم کیفمو هم گرفتم دستم … یه لگد دیگه زدم به پای رامین و اومدم از روی بدنش رد بشم که یهو پامو گرفت … از ته دل جیغ کشیدم … شده بود عین فیلمای ترسناک که فکر می کردی آدم بده مرده ولی یهو زنده می شد … پامو محکم گرفته بود … افتادم روی زمین … لعنتی جون سگ داشت! زار زدم:
- ولم کن …
بلند شد نشست … خودشو کشید سمت من و با لحن مشمئز کننده ای گفت:
- کجا؟!!! وحشی کوچولو … هنوز کارم با تو تموم نشده …
محکم کوبیدم توی صورتش و با ناخن افتادم به جون صورتش … با یکی از دستاش محکم دستمو گرفت و با دست آزادش جواب سیلیمو داد و گفت:

- هیششششش … حرف نزن … نه جیغ بزن … نه التماس کن … دوست دارم اولین رابطه مون عاشقانه باشه عزیزم …
هنوز مست بود … خوبه یه بطری نخورده بود … وارنا تو رو مسیح بیا … زود بیا … دیگه قدرتی برای مبارزه نداشتم ترس دست و پاهامو فلج کرده بود و اونم با شهوت و حالتی چندش آور داشت دست و پاهامو می بوسید … جز گریه کاری از دستم بر نمی یومد … تو یه لحظه چنگ زدم موهاشو کشیدم … دادش بلند شد … دیگه از لطافت خبری نبود … مانتومو توی تنم جر داد و بعد از اون لباسامو … از خودم بدم اومد … تا حالا نشده بود بدون لباس حتی جلوی مامی راه برم … ولی حالا توی بغل رامین بودم … التماس کردم:
- تو رو به فاطمه زهراتون … ولم کن …
زیاد در مورد فاطمه زهرا شنیده بودم … می دونستم که همه مسلمونا دیوونه اش هستن … ولی حالا دیگه مطمئن بودم که رامین کافر و بی دینه ! شاید فقط تو شناسنامه اش ثبت شده باشه دین اسلام … خودش هیچ بویی از انسانیت نبرده بود … دینداری به کتاب قرآن خوندن یا انجیل عهد عتیق و جدید نیست … دینداری به انسان بودنه … که رامین از حیوون هم پست تر بود … انگار نشنید چی گفتم … شایدم شنید ولی نفهمید … شایدم فهمید ولی خودشو زد به نفهمیدن … مگه می شه کسی عظمت این قسم رو درک نکنه؟ دستش رفت سمت شلوارش … چشمامو بستم … از صدای خش خش فهمیدم تا لحظاتی دیگه همه چی تمومه … دیگه هیچی برام مهم نبود … هیچ وقت فکر نمی کردم به این روز بیفتم … هیچ وقت فکر نمی کرد ترس باعث بشه نتونستم حتی از خودم دفاع کنم … از خودم متنفر شده بودم … چشمامو بستم و آرزوی مرگ کردم که یهو صدای در بلند شد … در به شدت کوبیده شد توی دیوار … چشمامو باز کردم …
- اوه! یا مریم مقدس … ممنونم …
وارنا با قفل فرمونش تو چارچوب در درست عین یه ببر زخمی بود … جرئت نگاه کردن به رامین رو نداشتم … می دونستم مثل سگ ترسیده … ولی نمی خواستم چشمم به هیچ مرد لختی بیفته … خودمو کشیدم کنار … رامین دیگه کاری به کارم نداشت … سریع مانتوی پاره شده ام رو پیچیدم دور خودم … عضله هام هنوز هم منقبض بودن … از وارنا خجالت می کشیدم … وارنا قفل فرمون رو تو دستش چرخوند و اومد جلو … سرمو گذاشتم روی پام … نمی خواستم چیزی ببینم … صدای عربده های وارنا رو می شنیدم … صدای التماس های رامین رو هم می شنیدم … نمی دونم چقدر گذشت که صدای هر دو خفه شد … دستی روی بازوم قرار گرفت … با ترس خودمو کشیدم کنار و نا خودآگاه گفتم:
- یا مسیح …
وارنا سریع صورتمو گرفت بین دستاش و گفت:
- منم عزیز دلم … منم عشق من نترس قربون اون اشکات برم … نترس …
گریه ام شدت گرفت و وارنا با تموم محبتش سرم رو چسبوند روی سینه اش … اشکام داشت لباسشو خیس می کرد ولی مهم این بود که به آرامش رسیده بودم … برام مهم نبود وارنا رامین رو کشته یا هنوز زنده است … می دونستم که دیگه نمی تونه بلایی سرم بیاره … بیشتر از قبل عاشق وارنا شدم … هر کس دیگه ای جای اون بود اولین کاری که می کرد بهم سیلی می زد … ولی درک وارنا فراتر از این حرفا بود … سرزنش اون هم درست وقتی که من اینقدر ترسیده بودم توی نظام اون جایی نداشت … سرزنشش مال وقتی بود که من حالم خوب باشه …

**
دو روزی بود که توی خونه بودم … مامی و پاپا با دیدن من تقریبا هر دو سکته زدن ولی نمی دونم وارنا بهشون چی گفت که نه تنها سرزنشم نکردن بلکه مدام بهم محبت می کردن … وارنا برگشته بود خونه … توی اتاق خودش … و همه اینا به من آرامش می داد و کمک می کرد تا به زندگی عادی خودم برگردم و دوباره همون ویولت بشم … آرسن هم از قضیه خبر دار شد ولی وارنا بهش اجازه نداد کوچک ترین حرفی به من بزنه … روزی که آرسن اومد دیدنم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم … وارنا بیرون از اتاق براش قضیه رو تعریف کرده بود … آرسن یهویی پرید وسط اتاق … من کنار پنجره اتاقم وایساده بودم … چرخیدم به طرفش … حقیقتش از حرکتش ترسیدم … هنوزم از کوچک ترین محرکی می ترسیدم و واکنش نشون می دادم … آرسن وسط اتاق وایساد … زل زدم بهش … اونم زل زد توی چشمای من … یهو چشماش بارونی شد … شاید با دیدن زخمای روی صورتم … شایدم با تصور بلایی که داشت سرم می یومد … شاید به خاطر اینکه یه روزی با همین سر نترس ممکن بود باعث بشم بلایی سرم بیاد … نمی دونم چرا … ولی مشتشو کوبید به دیوار سرشو گذاشت روی مشتش … دلم براش کباب شد … رفتم سمتش … جرئت نداشتم باهاش تماس پیدا کنم … از تماس با مردها می ترسیدم … حتی پاپا و وارنا هم که بغلم می کردن نا خودآگاه جمع می شدم توی خودم … اگه قبلا بود بدون شک بغلش می کردم ولی الان … وایسادم کنارش … آروم صداش کردم:
- آرسن …
هیچی نگفت … حتی برنگشت … دوباره صداش کردم:
- آرسن … باور کن من چیزیم نشده …
سرشو از دیوار برداشت و داد کشید:
- حتما باید یه چیزیت بشه تا یاد بگیری حرف گوش کنی؟ ویولت اگه وارنا دیر رسیده بود می دونی چی می شد؟ ضرری که به جسمت می خورد به جهنم! می دونی چه بلایی سر روحت می یومد؟!
راست می گفت … آهی کشیدم و نشستم لب تخت … در اتاق باز شد … وارنا اومد تو … یه لیوان آب میوه دستش بود … آبمیوه رو گرفت جلوی من … دستشو پس زدم … چپ چپ نگاه کرد و گفت:
- می خوریش …
ناچارا گرفتم … سمج تر از این حرفا بود … من مشغول نوشیدن آبمیوه شدم و وارنا رفت سمت آرسن … دست گذاشت سر شونه اش و گفت:
- کاریه که شده … با داد و هوار هیچ چیز تغییر نمی کنه … می خواستیم خودش یه سری چیزا رو تجریه نکنه که حرف گوش نکرد و با سر رفت توی چاه … این براش شد یه تجربه … با شناختی که من از ویولت دارم از این به بعد حاضر نیست دیگه از حتی جواب سلام یه پسر رو بده چه برسه که حماقت کنه …
راست می گفت … دیگه از پسرا وحشت داشتم … اما با تمام این اوصاف همه اش توی دلم می گفتم:
- فقط یه بار دیگه …. یه بار دیگه باید حال آراد رو بگیرم …

نمی دونم چرا اصلا از اون نمی ترسیدم … انگار بهم آرامش می داد به جای استرس و این حس عجیبی بود که تا حالا جز وارنا و آرسن نسبت به کسی نداشتم … شاید به خاطر صمیمیتم با آراگل بود که مطمئن بودم نمی ذاره داداشش بلایی سرم بیاره … شایدم واسه تعریفایی بود که ازش کرده بود … در هر صورت کل کلم با اون سر جاش بود … وارنا آرسن رو از اتاق برد بیرون و من تصمیم گرفتم فردا دوباره به دانشگاه برگردم …

- آراگل تو مطمئنی؟
- ای بابا … از دانشگاه تا حالا فقط داری همینو می گی … چند بار بگم آره … یعنی من نمی تونم دوستمو یه بار دعوت کنم خونه مون؟
- آخه … چیزه … داداشت ….
خندید و گفت:
- نترس … دیدی که از دانشگاه رفت … یه تعارفم به ما نزد برسونتمون … رفت گالری … خونه هم نمی یاد تا عصر …
- من ؟ ترس؟ بیخیال بابا …
در خونه شون رو با کلید باز کرد و گفت:
- آره می دونم … جفتتون از هم می ترسین … ولی از بس غدین به روی خودتون نمی یارین …
اینبار منم خنده ام گرفت و دنبالش رفتم تو … امروز توی دانشگاه با دیدن ظاهرم تقریبا همه هنگ کردن … حتی آراد هم چند ثانیه خیره خیره نگام کرد … با ترس به جای خالی رامین نگاه کردم … نیومده بود خدا رو شکر … با کتکی که از وارنا خورد حالا حالا ها نباید هم پیداش بشه … یکی از دوستاش به یکی دیگه شون گفت رامین یک ترم مرخصی پزشکی رد کرده … خیالم راحت شد که فعلا شرش کم شده … اگه از دستش شکایت می کردم پدرش رو در می آوردن … فقط به خاطر اینکه وارنا حالشو گرفت بیخیالش شدم … نگار خیلی پیله کرد تا بفهمه چی شده و چه بلایی سرم اومده منم فقط گفتم تصادف کردم … با نداشتن ماشین قضیه توجیح شد و همه باور کردن … بین کلاس ها وقتی آراگل رو دیدم همین رو تحویلش دادم ولی فهمید دروغ می گم … حداقل اون دیگه می دونست ماشین من رو داغون کردن … من تصادف نکردم … ناچارا همه چیز رو براش گفتم … بیچاره آراگل رنگش شده بود مثل گچ چند بار منو بغل کرد و گفت:
- چرا اینجور می کنی دختر؟ چرا فکر می کنی همه مثل خودت خوبن؟ اگه بلایی سرت آورده بود چی؟
بازم یه دنیا موعظه تحویلم داد و عجیب بود که من موعظه هاشو دوست داشتم … نقل قول از پیامبرشون و اماماشون برام می گفت راجع به حدود رابطه با نامحرم … و من با اشتیاق گوش می کردم … این بحث ها رو دوست داشتم … وقتی کلاسمون تموم شد هم اصرار کرد که برم خونه شون … اول قبول نکردم ولی اینقدر که اصرار کرد ناچار شدم همراهش برم … آراد بی توجه به ما سوار ماشینش شد و رفت و طبق معمول لج منو در آورد … من که عمرا پامو توی ماشینش نمی ذاشتم ولی حداقل یه تعارف که می تونست بکنه … پسره پرو! باید یه حال اساسی ازش می گرفتم کاش موقعیتش تو خونه شون جور بشه … دور تا دور حیاط بزرگشون باغچه بود … باغچه هایی پر از درخت میوه و گل … آدم فکر می کرد پا گذاشته توی بهشت … خونه ما اصلا باغچه نداشت … از حیاط عریض و طویل خونه گذشتیم و از پله های جلوی در رفتیم بالا … یه در شیشه ای بزرگ سرتاسری که پذیرایی خونه شون از اینطرفش کامل مشخص بود … در کشویی رو باز کرد کفشاشو در آورد و به من گفت:
- بفرما تو … خونه خودته … خیلی خوش اومدی …
اصولا توی خونه خودمون با کفش می رفتم تو … ولی وقتی آراگل در آورد یعنی منم باید در بیارم دیگه … کفشامو در آوردم و رفتم تو … ااااا چه دکوراسیون خوشگلی … کف خونه پارکت قهوه ای سوخته بود … مبل ها دو دست سلطنتی با پارچه های آبی و سورمه ای رنگ … فرش ها همه دست باف با گل های ریز آبی …. چند تا تابلو فرش با قابای خوشگل که روش جملات عربی نوشته شده بود … گفتم شاید قرآن باشه … آراگل که نگاه خیره منو دید گفت:
- اونو می بینی؟
و با دست به اولین تابلو اشاره کرد … زمیینه مشکی بود و نوشته هاش با طلاییی براق بافته شده بودن … سرمو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم …
- اون وان یکاده … آراد برای روز مادر هدیه داد به مامانم … برای مامان خیلی عزیزه …
- قرآنه؟
- آره … برای چشم زخم موثره …
- چه قشنگ بافته شده …
- خیلی … کار بهترین بافنده های بختیاریه … ابریشم خالص … خدا می دونه آراد چه وسواسی براش به خرج داد …

محو نوشته ها شدم و سعی کردم بخونمش … آراگل بلند بلند خوندش و گفت:
- عربیت خوبه؟
- ای بد نیست …
جلوی تابلوی بعدی که نوشته هاش خیلی ریز بود و اصلا نمی شد بخونمش ایستادم و گفتم:
- این یکی چیه؟
- این زیارت عاشوراست … دعای امام حسین روز عاشورا … صحرای کربلا …
یه لحظه حس کردم بدنم از درون لرزید … خدایا چرا اسم این مرد همیشه مو رو به تن من راست می کرد؟ زمزمه کردم:
- امام حسین رو خوب می شناسم …
- چقدر می شناسی؟
- می دونم که به خاطر اسلام جون خودش و خونواده اش و یارانشو گرفت کف دستش و جنگید …
آراگل چونه اش لرزید و گفت:
- امام حسین یه اسطوره است …

نشستم روی یکی از مبل ها … سعی کردم اون افکار رو از خودم دور کنم … اسم امام حسین بدجور توی ذهنم زنگ می زد و داشت عصبیم می کرد … انگار میخواستم فرار کنم …

پس گفتم:
- آراگل مامانت نیستن؟
- چرا … داره نماز می خونه … می یادش الان ….
- آراگل یه چیزی بگم نه نمی گی؟
- تا چی باشه …
با التماس نگاش کردم و گفتم:
- می شه اتاق داداشتو ببینم؟
- هی هی هی … می خوای شیطونی کنی؟
- جووووون من!
خندید و گفت:
- نشونت می دم ولی جون آراگل دست به چیزی نزنی که بعد بیاد منو بکشه ها …
- باشه قول می دم …
ولی خودم هم چندان مطمئن نبودم … دوتایی رفتیم سمت اتاق آراد … خیلی کنجکاو بودم ببینم اتاقشو … در اتاقو باز کرد و کنار ایستاد … با سر رفتم توی اتاق … آراگل هم دنبالم اومد و با لحنی که توش خنده موج می زد گفت:
- وای که اگه آراد بفهمه اتاقشو به کسی نشون دادم منو می کشه! اونم نه هر کسی! دشمنشو …
دوتایی خندیدم و من محو دید زدن اتاقش شدم … یه تخت یه نفره چوبی از چوب قهوه ای تیره که تاج بلندی داشت … نمی شد گفت یه نفره است … ولی دو نفره هم نبود … ست اتاقش طوسی و قرمز و مشکی بود … پرده … فرش … رو تختی … چیز خاصی نبود … به دیوار بالای تختش یه عکس بود … البته پوستر شکل … عکس یه مرد بود … رفتم جلو و گفتم:
- این کیه آراگل؟
آهی کشید و گفت:
- این شمایل مردترین مردیه که دنیا به خودش دید و بعد از اون دیگه نخواهد دید …
- کی؟!!!
- امام علی …
امام علی! امام علی! … آراگل ادامه داد:
- آراد ارادت خاص و عمیقی به امام علی داره … همه اماما رو دوست داره ولی امام علی براش یه چیز دیگه است … دیوونه این پوستره … خدا می دونه وقتی پیداش کرد چقدر بابتش ذوق کرد … اونموقع فقط هجده سالش بود …
فکری شیطانی اومد تو ذهنم … آره همینه! نا خودآگاه دستم رفت بالا … گوشه پوسترو گرفتم تو دستم اگه می کشیدم پاره می شد … و خلاص! راحت می شدم که کارشو تلافی کردم … خواستم بکشم که آراگل مچ دستمو از پشت گرفت … برگشتم و گفتم:
- آراگل … خواهش!
- هی دختر چی می گی؟ این عکس امام ماست … اینجا دیگه اگه کاری بکنی منم ناراحت می شم … این لجبازی نیست …
راست می گفت … من چقدر ابله بودم! تصور کردم کسی شمایل حضرت مریم رو جلوی من پاره کنه … یه لحظه خونم به جوش اومد و گفتم:
- وای ببخشید آراگل … باور کن یاد ماشینم که می افتم خونم به جوش می یاد …
نشست لب تخت آراد و گفت:
- من مطمئنم ماشینت کار آراد نیست … حتی قسم می خورم لاستیکات هم کار آراد نیست …
- هان؟!!! مگه ممکنه … خودت که دیدی من و آراد گیر دادیم به ماشینای هم …
- تو گیر دادی به ماشین اون … ولی آراد جز قهوه کاری با تو نکرد … من ازش پرسیدم … اگه کاری کرده بود می خندید … اما خیلی جدی گفت کار من نیست … من باور کردم … چون می شناسمش …
- ولی من باور نمی کنم … کار خودشه …
- ا دختر دارم می گم کار اون نیست …
- منم می گم کار خودشه …
من و آراگل داشتیم دعوا می کردیم و اصلا متوجه حضور مامانش داخل اتاق نشدیم … وقتی سلام کرد تازه فهمیدیم:
- سلام عرض شد دخترا …
از جا پریدم … یه خانوم مسن و به قول من نیمه چروکیده … که یه مقنعه سفید سرش بود با یه چادر گلدار سفید … پوستش سفید بود و چشماش سبز سبز … پس بگو چشمای آراد و آراگل به کی رفته … چه چهره مهربونی داره … سریع گفتم:
- سلام … ببخشید من مزاحم شدم …
- سلام به روی ماهت دخترم … این چه حرفیه؟ تو مهمون منی و مهمون هم حبیب خداست … خیلی خوش اومدی …
آراگل قبل از اینکه من بتونم حرفی بزنم گفت:
- قبول باشه مامان …
- قبول حق باشه دخترم … از مهمونت پذیرایی کردی؟!
آراگل زد توی صورتش و گفت:
- وای ببخشید … یادم رفت … آوردمش شمایل امام علی آراد رو نشونش بدم … بیا بریم ویولت … بیا بریم که حسابی آبروم جلوی تو رفت …
اینجوری اومدنمون رو توی اتاق برادرش توجیح کرد … نمی دونم چرا ولی حس کردم مامانش از قدرت زیادی برخورداره و یه جورایی آراگل ازش حساب می بره … همه با هم رفتیم بیرون و آراگل پذیرایی مفصلی از من کرد … نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- وای دیر شد … مامی نگرانم می شه … من باید برم …
اینو گفتم و از جا بلند شدم … آراگل هم بلند شد و گفت:
- صبر کن می رسونیمت …
با خنده گفتم:
- با چی؟
- آقا اردشیر اومده که من و مامان رو ببره امازاده صالح … اول تو رو می رسونیم و بعد می ریم …

با تعجب نگاش کردم … آقا اردشیر دیگه کی بود؟ ولی خجالت کشیدم بپرسم …
خودش از نگاهم تعجبم رو خوند و با خنده گفت:
- یکی از کارکنای مسن گالریه … آراد ماشینو می ده بهش که وقتی خودش وقت نداره اون بیاد ما رو هر جا می خوایم ببره و بیاره …
زیر لب گفتم:
- آهان!
آراگل و مامانش حاضر شدن و همراه آقا اردشیر راهی شدیم … منو جلوی در خونه پیاده کردن و من بعد از تشکر فراوون رفتم توی خونه ….
**
داشتم دیوونه می شدم … باید یه جوری تلافی می کردم … یک ماه گذشته بود اما هنوز موقعیت تلافی کار آراد رو پیدا نکرده بودم … تا اینکه مسیح بالاخره برام خواست …
یه روز که داشتم پیاده سر بالایی خیابون رو می رفتم ماشین آراد رو دیدم که در کاپوتش بازه و یه نفر هم تا نصفه توی ماشین فرو رفته … با تعجب نگاه کردم ببینم آراده یا نه … ولی آقا اردشیر بود … بیچاره پیرمرد … نا خوداگاه رفتم طرفش ببینم چی شده … با دیدن من سریع شناختم و سلام کرد … با لبخند گفتم:
- چی شده آقا اردشیر …
- والا نمی دونم خانوم … یهو خاموش شد … منم سر از کارای ماشین در نمی یارم …
- خب زنگ بزنین تعمیرگاه سیار …
- همین کارو باید بکنم … ولی الان فقط نگران لباسای آقام …
رادارام به کار افتاد …
- لباسای آقا؟
- بله خانوم … شب دعوت دارن عروسی … کت شلوارشون رو دادن ببرم خشک شویی … حالا اگه دیر برسونم دستشون خیلی بد می شه …
فکری توی ذهنم جرقه زد … سریع گفتم:
- بدین به من آقا اردشیر … من آژانس می گیرم می برم می دم خشک شویی بعدم تحویل می گیرم می یارم … شما هم برو دنبال کارای ماشین …
با تعجب گفت:
- شما؟
- خب اره … شما که نمی رسی هر دو تا کارو با هم بکنی …
- آخه زحمت می شه …
- نه بابا چه زحمتی … فقط به آقاتون نگو که من لباساشو بردم … یه موقع ناراحت می شه …
- خدا برات خوب بخواد خانوم … چشم … الهی خیر از جوونیت ببینی …
کاور لباسا رو از داخل ماشین در اورد و گذاشت روی دستای من … با تعجب گفتم:
- چند دسته؟
- سه دسته خانوم …
- می خواد هر سه دست رو بپوشه؟
- نه آقا عادت دارن برای هر مهمونی چند دست لباس تست می کنن و بعد آخر سر یکیشو انتخاب می کنن …
با سرخوشی گفتم:
- آهان از اون لحاظ … باشه من اینارو می برم … تا یکی دو ساعت دیگه می یارم …
- باشه خانوم … پس زحمتش با شما …
سریع خداحافظی کردم و دویدم سمت خونه … خدا روشکر آقا اردشیر حواسش به من نبود … توی خونه هم مامی نبود … پاپا هم نبود پس هیچ مشکلی نبود … چه کت شلوارهایی داشت بی شرف! همه مارک … هاکوپیان … ماکسیم … گراد … ماشالله برای خودش برند زده … حیف که اینا افتادن دست من … قیچی رو برداشتم و لباسا رو تیکه تیکه کردم بدون اینکه ذره ای دلم بسوزه … عجیب لذت می بردم از این کارم … لباسا رو کامل قیچی کردم بعد هم با خیال راحت روزنامه پیچ کردم و زنگ زدم به پیک … آقا آراد بشین ببین قراره برات چی بفرستم … فقط بیچاره آقا اردشیر … کاش واسه اون دردسر نشه … باید به آراگل بگم هوای اون بنده خدا رو داشته باشه … پیک که اومد یه کارت برداشتم و پشتش نوشتم برگ سبزی از ویولت آوانسیان برای جناب آقای آراد خان … گذاشتم لای روزنامه ها و همه رو دادم به پیک … وقتی لباسا رو برد تازه انگار استرس گرفتم … همیشه همینطور بود اول گند می زدم بعدش تازه می فهمیدم چی کار کردم! نیم ساعت نگذشته بودم که گوشیم زنگ زد … آراگل بود … بشکنی زدم و گفتم:
- عملیات انجام شد …
گوشی رو جواب دادم:
- جاااااااانم؟
- ویولت … ویولت … ویولت …
با خنده گفتم:
- جون دلم …
- دختر من به تو چی بگم؟!!!!
- چرا حرص می خوری آراگل …
- ویولت آراد داره سکته می کنه …
- وا برای یه دست کت شلوار ناقابل؟ بهش نمی یاد خسیس باشه …
- آخه الان وقت داره بره کت شلوار بخره؟ امشب شب عروسی یکی از همکاراشه … با این کار تو حالا چه جوری بره؟
- یعنی همین سه دست کت شلوار رو داشت؟
- بله …
- ای وای! حالا چی شد تا فهمید؟
- جا دشمنت خالی از عربده ای که کشید پنجره های خونه لرزید … من می ترسم بیاد به بابات بگه …
ولو شدم سر جام …
- یعنی ممکنه؟
- بعیدم نیست … خیلی خیلی عصبیش کردی … اینقدر داد کشید که من و مامان ترسیدیم حنجره اش پاره بشه بعدم ول کرد رفت از خونه بیرون …
- آراگل گیر به اون اقا اردشیر بنده خدا نده …
- نه خدا رو شکر آراد خیلی به احترام به بزرگتر مقیده وگرنه الان اخراجش می کرد ….
- اوه … ممنونم خدایا … اگه اینکارو می کرد من عذاب وجدان می گرفتم …
- الان نداری؟
- نه …
غش غش خندیدم … از خنده های بی غل وغش من خنده اش گرفت و گفت:
- امیدوارم از کاراتون یه روز پشیمون نشین … فکر کنم دیگه وقتشه داداشمو زن بدم … وگرنه از دست تو همه موهاش می ریزه …
خندیدم و گفتم:
- حتما این کارو بکن …

یه کم دیگه با هم حرف زدیم و قطع کردم … حالا خیالم راحت تر بود … بالاخره تلافی کرده بودم …

از فردای اون روز مدام منتظر بودم که یه جوری کار منو تلافی کنه به خصوص با اون کارتی که داده بودم دیگه گور خودمو کنده بودم … اما هر چی منتظر شدم خبری نشد … شاید دیگه پشیمون شده بود … با آراگل و نگار داشتیم توی بوفه بستنی میوه ای می خوریم که یهو آراگل گفت:
- داریم برای آراد می ریم خواستگاری …
با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم:
- راست می گی؟!
- اوهوم …
نگار با ناراحتی گفت:
- ای بابا زنش بدین که دیگه سر به سر ویولت نمی ذاره ما سرمون گرم بشه …
با غیض نگاش کردم و گفتم:
- اااا بچه پرو!!! چه قشنگم می گه طرف اونه ها …
خندید و گفت:
- چشاتو اونجوری نکن بستنی ها رو می ریزم تو چشاتا …
خواستم جوابشو بدم که آراگل گفت:
- ای بابا … حالا ما یه چیزی گفتیما… بذارین کامل بگم دیگه …
- هان آره راستی … کی هست دختره؟ فامیله؟ کیو می خواین بدبخت کنین …
خندید و گفت:
- نخیرم! چه پرو! هر کی زن داداش من بشه خیلی هم خوشبخته …
- اگه خودت بگی …
- نه به خاطر آراد … فقط چون زن داداش من شده و همچین خواهر شوهری نصیبش شده …
- عقققق! آراگل …
نگار قاشق بستنیشو پرت کرد طرفش و گفت:
- از خود راضی … حالا فک بجنبون ببینم کیو بستین به ریش داداشت …
- هم کلاسیتونو … سارا ….
بستنی پرید به گلوم و به سرفه افتادم … آراگل سریع پرید سمت من و شروع کرد به مشت کوبیدن توی کمرم … دستمو آوردم بالا یعنی خوبم … صاف نشستم روی صندلی و با جزوه ام که روی میز بود مشغول باد زدن خودم شدم … نگار با حرص گفت:
- حالا چرا نگار؟
- اون دفعه که با مامان رفتیم خونه شون واسه مولودی مامان خیلی ازش خوشش اومد … خداییش هم خیلی دختر خانوم و با کمالاتیه … کلی هم هنرمنده … تموم رومیزی هاشون کار خودش بود … هم من و هم مامان خیلی خوشمون اومد … با آراد حرف زدیم اونم قبول کرد …
نمی دونم چرا ته دلم یه جوری شد … انگار دوست داشتم بازم به بازیم با آراد ادامه بدم … نمی خواستم همبازیم رو از دست بدم … حداقل به این زودی ها نه … همه هیجان زندگی من آراد بود … پس بگو چرا یادش رفته بود تلافی کنه! سرش گرم بود … با غیض گفتم:
- از همون روز که اومد خودشو مثل چسبونک چسبوند به تو فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست … وگرنه هم کلاسیاش مائیم نه تو …
نگار هم ادامه داد:
- همینو بگو! عجب زمونه ای شده ها! گشته گشته خواهر پسرو پیدا کرده شروع کرده به دلبری … بدت نیاد آراگلا ولی بدم می یاد از این دخترا ….
آراگل با یکی از اون لبخند های مخصوص خودش وقتی می خواست موعظه کنه گفت:
- بچه ها! غیبت؟
نگار که کلا تو چیز پرت کردن تبحر داشت اینبار خودکارشو پرت کرد سمت آراگل و گفت:
- ول کن خدا وکیلی … دروغ می گم مگه؟
- نه خوب شاید حق با شما باشه … منم اول همینطور فکر می کردم به خصوص با خوش خدمتی های بیش از اندازه سارا … اما وقتی از نزدیک با خونواده اش هم آشنا شدم دیدم از همه لحاظ به هم می خوریم … هم مذهبی … هم سطح خونواده ها … هم عقاید … کلا همه چی جور بود خودش هم که ماشالله هم خوشگل و هم خانوم! آراد دیگه چی می خواد؟ دلش هم بخواد …
نگار شونه بالا انداخت و گفت:
- علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ….
آراگل هم سری تکون داد و گفت:
- ولی حالا اینا هیچی … چیزی که مهمه اینه که آراد مشکوک می زنه …
کنجکاو نگاش کردم … بحث برام جالب شد … با خنده گفت:
- آراد اصولا همیشه از زیر بار خواستگاری اومدن در می رفت یا اینکه به سختی قبول می کرد و بعد از اینکه می یومد یه عیبی می ذاشت روی دختر مردم و کلک کار رو می کند … ولی اینبار …
سریع گفتم:
- ولی اینبار چی؟
- اینبار … تا بهش گفتیم کیس مورد نظر کیه خیلی هم خوشحال شد و قبول کرد …
نگار چشماشو گرد کرد و گفت:
- نگوووو! داداشت اصلا به سارا نگاه هم نمی کنه … من دیدم !
- خب داداشم حیا داره …
تو دلم گفتم:

- آره … هیشکی هم نه و آراد!
ولی به جاش به زبونم اومد:
- راستی آراد عروسی رو چی کار کرد …
آراگل که انگار تازه یادش افتاده بود چپ چپ نگام کرد و گفت:
- هیچی! مجبور شد بره یه دست کت شلوار بخره … بعدم دیر رسید به عروسی … ولی دیگه حرفی نزد … بمیرم براش از بس آقاست!
- آآآآررررره …. خیلی!!!! واسه همین ماشین منو داغون کرد دیگه …
قضیه رامین و ماشین رو برای نگار تعریف کرده بودم … چون از روی رفتارای دوستای رامین که مدام سر کلاس یه جور خاصی به من نگاه می کردن و راجع به کتک خوردن رامین حرف می زدن شک کرده بود … منم گفتم بهش که یه وقت فکر ناجور نکنه … آراگل گفت:
- بابا به خدا دارم می گم کار اون نبوده … حتی اون روز که بدون ماشین اومدی … یادته که … صورتت زخمی بود … بعدش رفتیم خونه ما …
- خب؟
- شبش که اومد خونه منو کشید توی اتاقش گفت برای چی ماشین نداری؟ منم جریان رو براش تعریف کردم … حسابی رفت توی فکر … بعدش پرسید صورتت چی شده … من بازم براش تعریف کردم … باورش نمی شد!
- وااااااااااااای آراگل! تو که آبروی منو بردی!!!! حالا آراد فکر می کنه من چه دختریم!!!
- نه … آراد ذهن خیلی بازی داره … موقعیت خونوادگی تو رو می فهمه می دونه مهمونی رفتن براتون عادیه … بعدش هم من گفتم به بهونه مهمونی باهات این کارو کرده …
صورتم رو با دست پوشوندم و گفتم:
- من ترجیح می دم دیگه چشمم تو چشم داداشت نیفته!
دستمو کشید و گفت:
- بیخیال …. تازه بهم گفت بهت بگم حتما از دستش شکایت کنی که بازم برات دردسر درست نکنه …
از این حرفای آراد گیج بودم … برای چی در موردم کنجکاوی کرده؟ تازه سفارش هم کرده! لابد حس انسان دوستانه … ولی اون نسبت به من حتی حس انسان دوستانه هم نباید داشته باشه … من اینقدر اذیتش کردم … حسابی تو فکر بودم که آراگل زد سر شونه ام و گفت:
- حالا بهت ثابت شد؟ کار داداش من نیست …
- شاید … هنوزم شک دارم …
- ای بابا!
نگار گفت:
- حالا کی می خواین برین خواستگاری؟
- فردا شب …
- چه زود!
- حالا که قبول کرده باید زود دست به کار بشیم …
- اینم حرفیه …
از جا بلند شدم و گفتم:
- بریم بچه ها! کلاس دیر می شه …
آراگل هم بلند شد و گفت:
- من این ساعت دیگه کلاس ندارم … می رم خونه بچه ها …
نگار گفت:
- باشه مواظب خودت باش … خداحافظ.
منم زمزمه کردم:
- بای آراگل …
با رفتن آراگل نگار زد سر شونه ام و گفت:
- بابا بیخیال چرا انگار کشتیات غرق شدن؟ این قیافه چیه به خودت گرفتی؟
- هان؟ نه نه … فقط حس می کنم خیلی جلوی آراد ضایع شدم …
- بیخیال بابا! تو هیچ کاری نکردی … آراگلم مطمئن باش نرفته به آراد بگه رامین تو رو لخت کرده بغل کرده … لابد فقط گفته می خواسته ازت سو استفاده کنه … آراگل رو نمی شناسی؟ حیاش بیشتر از این حرفاست …
با تردید گفتم:
- راست می گی نگار؟
- باور کن … یه چیز تابلوئیه …

- امیدوارم …

دو تایی رفتیم توی کلاس … ولی انگار خیلی هم بابت اون قضیه ناراحت نبودم … ناراحتیم از چیزی بود که خودم هم نمی دونستم چیه … کلاس پر بود و فقط جلوی ردیف پسرا جای خالی بود … ناچار رفتیم نشستیم همونجا … بلافاصله بعد از ما استاد هم اومد … اومدم کلاسورم رو باز کنم و اماده نوشتن بشم که خودکارم از زیرش سر خورد و افتاد پشت صندلیم … از پشت خم شدم … ولی نبود … فقط کفشای پسرا رو می دیدم … درست پشت سرم آراد نشسته بود … یکی از پاهاشو با ریتمی مرتب روی زمین می کوبید … کفش اسپرت پوما پوشیده بود … رنگش هم سفید مشکی بود … به شلوار جین و تی شرت سفیدش می یومد … یه کم بیشتر خم شدم تا ببینم خودکارم کجا افتاده … نگار در گوشم گفت:
- چته؟ داری می ری تو دل آراد!
با غر غر گفتم:
- خودکارم افتاده …
نگار هم خم شد و یه دفعه به جایی اشاره کرد و گفت:
- اوناهاش …
انگشتشو دنبال کردم و رسیدم به پشت پای آراد … آراد که کنجکاو شده بود بفهمه ما برای چی خم شدیم روی اونا سریع سرشو انداخت پایین و به پشت پاش نگاه کرد … خودکارو که دید پوزخندی زد و به زدن پاش روی زمین ادامه داد … انگار نه انگار! می خواستم بگم می میری خودکار منو بدی؟! عجب آدمیه! وجدانم داد زد:
- خودت عجب آدمی هست! صد تا بلا سرش آوردی هیچی بهت نگفته … اگه ماشین هم کار اون نبوده باشه دیگه باید بری بمیری … نگاتم نباید بکنه … حالا انتظار داری خم شه خودکارتو بده؟
جواب وجدانمو دادم:
- بالاخره من یه خانومم … دوستای بی تربیتش هم زل زدن به من! ادب حکم می کنه این خودکار کوفتی رو بده من … من که نمی تونم تا زیر پای اون دولا بشم …
ولی آراد اصلا به روی خودش هم نمی اورد … این پسرای فرصت طلب هم با لبخندای چندشناکشون منو برانداز می کردن … فایده نداشت! نباید کم می اوردم … نگار گفت:
- بیخیالش من خودکار دارم می دم بهت …
از جا بلند شدم استاد مشغول پاک کردن تابلو بود … صندلی رو دور زدم … می دونستم روی این چیزا حساسه وگرنه دستمو می ذاشتم روی پاش یه نشگون اول ازش می گرفتم بعد خودکارمو بر می داشتم … اما حیف که می ترسیدم یه سیلی بخوابونه توی صورتم … پس زل زدم توی چشماش … خم شدم و بدون اینکه دستم به پاش بخوره خودکار رو برداشتم … بعدم دوباره با غیض نگاش کردم و نشستم سر جام … صدای خنده ریز دوستاش و خودش بلند شد … خودکارو توی دستم فشار دادم … کثافت!!!! خودکار داشت له می شد … نگار زمزمه کرد:
- بیخیال بابا … طوری نشده که …
- نگار یه کاری می گم بکن … همین الان!
- چه کاری؟
- برگرد عقب آرادو از بالا تا پایین دید بزن بعد برگرد یواش یه چیزی پچ پچ کن بعد دوتایی می خندیم …
خنده اش گرفت و گفت:
- ویولت !!!!
- بدو … همین الان …
نگار برگشت … از گوشه چشم نگاش می کردم … آرادو با یه حالت بامزه نگاه کرد و بعد برگشت طرف من آروم گفت:
- آخه من چه نقطه ای از این بگیرم؟!!! همه چیش خوبه …
بعدم ریز ریز خندید … منم شروع کردم به خندیدن … بخور آقا آراد ! فکر کردی فقط خودت بلدی مسخره کنی؟ با تذکر استاد ساکت شدیم و غرق درس خوندمون شدیم …
بعد از کلاس رو به نگار گفتم:
- این کتاب لعنتی گیر نمی یاد نگار! چی کار کنیم؟
- استاد چند جا رو معرفی کرد …
- من که می گم همین الان بریم … شاید بتونم بگیریم …
- نه نه لازم نیست بریم … داداش من الان رفته برای خریدن کتابای خودش یه زنگش می زنم می گم اینو هم بپرسه ببینه هست یا نه …
- ایول … پس بدو …
نگار سریع زنگ زد به داداشش و آدرس مغازه ها رو داد … وقتی قطع کرد گفت:
- نگران نباش … اگه باشه حتما می گیره …
- از اول ترم تا الان من دارم می گردم … نیست که نیست … از دو هفته دیگه امتحانا شروع می شه …
- نه بابا مشکلی پیش نمی یاد انشالله …
- امیدوارم …
با هم خداحافظی کردیم و با تاکسی رفتم سمت خونه … باید به بابا التماس می کردم برام ماشین بگیره … فایده نداشت!
**
نگار نایلون کتاب رو گذاشت روی پام و گفت:
- آراگل …
- هوم؟
- خواستگاری چی شد؟
آراگل اخم کرد و گفت:
- هیچی …
- یعنی چی هیچی؟
- هیچی بابا این آراد بعضی وقتا دلش کتک می خواد …
سریع گفتم:
- واقعا …

خندید و گفت:
- اگه بدونی چی شده! شاخ در می یاری … اما گفتنش شرط داره …
با حیرت گفتم:
- چی؟!!!!
- باید قول بدی که دعوا راه نندازی؟
- باز آراد کاری کرده؟ نه من هیچ قولی نمی دم …
- ااااا دختر ! تو انگار همه اش به این آراد مشکوکیا … بیخیال دیگه …
لیوان آبمیوه مو توی دستم فشار دادم و گفتم:
- باورت نمی شه از ته دلم دوست دارم این آبمیوه رو بریزم روی سرش …
هنوز از قضیه خودکار شاکی بودم … نگار با پوزخند گفت:
- عمراً…
آراگل هم خندید و گفت:
- بیخیال بابا … یه قهوه ریختی روی سرش بسه دیگه …
- بچه ها شاخ تو جیب من نذارین …
نگار گفت:
- شاخ نیست عزیزم … محاله تو این کارو بکنی … قهوه رو خواستی تلافی کرده باشی … اما اینو چه جوری می خوای بریزی رو سرش؟
- حیف که اینجا نیست وگرنه می ریختم تا بفهمی اگه یه کاری بگم می کنم …
جرعه ای از آبمیوه ش رو خورد و با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
- اتفاقا دقیقا پشت سرت نشسته …
با ترس برگشتم … با یکی از دوستاش پشت سرمون نشسته بودن … وای حالا چی کار کنم؟! نگار خندید و گفت:
- من منتظرم … ثابت کن دیگه!
سرمو بالا گرفتم و با اعتماد به نفس گفتم:
- فکر کردی دروغ می گم؟ بشین نگاه کن …
از جا بلند شدم … دقیقا خودمم نمی دونستم می خوام چه غلطی بکنم ! آراگل مچ دستم رو گرفت و گفت:
- بشین دختر … این دیگه لجبازی نیست … آراد که کاری نکرده …
- چرا نکرده؟ نگار قضیه خودکار رو براش بگو …
نگاه آراگل رفت سمت نگار و حواسش پرت شد … سریع دستمو در آوردم … جلوی پسرا به اندازه کافی ضایع شده بودم … بهتر بود جلوی دوست خودم همونجور بالا بمونم … چی می شه مگه؟ فوقش دو تا داد می زنه … بیخیالش … رفتم جلو … ولی دستم داشت می لرزید … آراد با تعجب نگام کرد … نمی دونست دقیقا برای چی من جلوش وایسادم … آبمیوه رو گرفتم بالا …لعنتی لرزش دستم قطع نمی شد … همین که اومدم بپاشم به طرفش یهو از جا پرید و مچ دستمو گرفت … ترسیده به چشماش خیره شدم … از چشماش شرارت و خشم می بارید … واقعا ترسیده بودم … شاید برای اولین بار توی زندگیم … مچ دستمو فشار داد و کشید پایین … دستم داشت توی دستش له می شد … سعی کردم ترسو از چشمام نخونه … عین بچه های غد زل زدم توی چشماش …. درست عین دختر بچه ای که بهش می گفتن عذر خواهی کن تا فلفل نریزیم توی دهنت ولی اون بازم از رو نمی رفت و با ترس ولی غدبازی به مامانش نگاه می کرد … می دونستم الان دقیقا اونجوریم … آراد سرشو آورد جلو … از لای دندونای به هم چسبیده اش گفت:
- حد خودتو نگه دار دختر خانوم … دیگه داری زیادی پاتو از گلیمت درازتر می کنی … این بچه بازیا چیه در میاری؟ مجبورم نکن بد بشونمت سر جات … هر چی هیچی بهت نمی گم انگار داری بدتر می شی … تمومش می کنی یا نه؟
با همون حالت، ابروهامو انداختم بالا و چشمامو یه ذره گشاد کردم … حس کردم خنده اش گرفت ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:
- پس مراقب خودت باش …
بعد فشار محکم تری به دستم داد و گفت:
- بچه جون …
آب میوه رو با دست دیگه اش از توی دستم کشید بیرون و لا جرعه تا ته سر کشید … بعد دستمو ول کرد و گفت:
- هری …
زهرمار و هری! انگار داره با اسب باباش حرف می زنه … بغض گلومو گرفته بود …. بد تحقیر شده بودم ولی برای اولین بار می دونستم که خودم مقصرم … برگشتم … کیفم رو برداشتم و در حالی که جلوی ریزش اشکامو می گرفتم زدم از بوفه بیرون … صدای دویدن کسی رو پشت سرم می شنیدم … برام مهم نبود کیه … فقط می خواستم هر طور شده بغضمو قورت بدم من نباید گریه می کردم … دستمو از پشت گرفت … برگشتم … آراگل بود … سعی کردم لبخند بزنم …
- بذار تنها باشم آراگل …
- نه نمی شه تنها باشی می ری ماشین آراد رو می ترکونی ….
پوزخندی زدم و گفتم:
- نترس کاریش ندارم …
اونم خندید و گفت:
- بیخیال بابا طوری نشده که ….
- می دونم … ولی اعصابم یه کم ریخته به هم …
- منو باش که می خواستم یه چیزی برات تعریف کنم … داشتم ازت قول می گرفتم که یهو اونجوری شد …. یه دفعه یادم افتاد … چشمام دو دو زد و گفتم:
- آره راستی … بگو … بگو …
غش غش خندید و گفت:

- عین بچه ها می مونی انگار نه انگار تا حالا برای من ادا می یومدی می گفتی می خوام تنها باشم! کلی هم یعنی ناراحت بودی ..
خودمم خنده ام گرفت … این خصوصیت بد رو نمی تونستم از خودم دور کنم … فوضول بودم و تو اوج ناراحتی هم حس فوضولیم تحریک می شد … گردنمو کج کردم و گفتم:
- خوب بگو دیگه …
- تو هنوز قول ندادی …
سریع گفتم:
- هر کی جز آراد باشه قبوله …
با اخم گفت:
- فکر کردم دیگه پاتو از کفش داداش من در آوردی …
- نمی شه …
- اینو که برات تعریف کنم می شه …
- کشتی منو بگو دیگه ….
- بیا بشینیم … اینجوری سخته …
دستمو کشید و دو تایی نشستیم روی نیمکت گفتم:
- راستی نگار کو؟
- نمی دونم؟ ولی فکر کنم ناراحت بود از دست خودش که باعث شد تو اون کارو بکنی ….
- نه بابا به اون ربطی نداشت … خودم یه کم نفهمم !
خندید و گفت:
- خیلی خب بیخیال … بگم؟
- بگو دیگههههههههههه
- قضیه مربوط به خواستگاری آراد می شه …
- خب؟
- هیچی … آقا ما رفتیم خواستگاری دیدم این آراد یه جوریه … هیجان زیادی نداشت … هیچ حرفیم نمی زد … رفتیم اونجا نشستیم پذیرایی شدیم یه کم حرف زدیم تا اینکه مامان خواست اجازه بدن آراد و سارا برن حرف بزنن … آراد همچین از جا پرید انگار از خداش بوده … سارا هم با یه دنیا متانت و وقار همراه با چاشنی ناز و عشوه بلند شد رفت سمت اتاقش … یه نیم ساعتی طول کشید تا اومدن بیرون شایدم کمتر … اما قیافه هاشون دیدنی بود … آراد چشماش عین چشم گریه برق می زد ولی سارا! عین میرغضب شده بود … سریع هم عذر خواهی کرد و رفت توی اتاق … ما هم به اشاره آراد زیاد نموندیم و برگشتیم خونه … توی مسیر هر چی من و مامان از آراد پرسیدیم چی شده هیچی نگفت ولی هی لبخندای مرموز می زد … مامان عصبی ازش پرسید:
- این دیگه چی ایرادی داشت آراد .. تو که راضی بودی …
آراد بازم شونه بالا نداخت و فقط گفت:
- به درد من نمی خورد …
هر چی مامان حرف زد و سوال پرسید دیگه آراد هیچی نگفت … تا رسیدیم خونه … وقتی خیالم راحت شد مامان خوابیده پریدم تو اتاق آراد و ازش پرسیدم جریان چیه … اول خواست طفره بره ولی بالاخره مجبور شد تعریف کنه … وقتی شنیدم تا چند لحظه تو شوک بودم باورم نمی شد … اما خواهش می کنم ویولت یه موقع به سرت نزنه کار دستمون بدیا ….
- اه بگو دیگه! چرا زجر کش می کنی آدمو؟
پوزخندی زد و گفت:
- آراد دیده بوده که ماشینتو از هر چهار چرخ سارا پنچر کرده … البته خودش نه … یه پسر همراهش بوده که اون اینکارو کرده …
چشمام گرد شد … قبل از اینکه بتونم چیزی بگم گفت:
- آراد میگفت براش سوال شده که چرا سارا اینکارو کرده … چون شما دو تا هیچ برخوردی با هم نداشتین برای همین هم راضی می شه بیاد خواستگاری تا از خود سارا بپرسه … و اینکه ببینه آیا بقیه ماشینو هم اون داغون کرده یا نه؟ وقتی از سارا پرسیده سارا گفته دیده که تو ماشین آراد رو پنچر کردی و برای همین خواسته تلافی کنه … یه جورایی خواسته خودشو پیش آراد شیرین کنه … بعدم دیده تو شیشه ماشین رو شکوندی بعد از ظهرش رفته و ماشینتو به اون روز انداخته … من نمی دونم چه جوری به خودش اجازه داده همچین کاری بکنه … آراد می گفت با چنان افتخاری تعریف کرده که انگار جایزه نوبل گرفته … منتظر بوده که آراد ازش تقدیر کنه ولی آراد …
به اینجا که رسید غش غش خندید و گفت:
- آراد برگشته بهش گفته به شما هیچ ربطی نداشت که اونکارو کردین … الان هم با زبون خوش خسارت ماشین خانوم آوانسیان رو پرداخت می کنین … هر چی بین ماست به خودمون مربوطه … به شما چه که کاسه داغ تر از آش شدین …
با حیرت گفتم:
- نه!!!!!
- آرهههههه … سارا هم ترکیده … بعدم آراد چیزی در مورد سارا گفت که … خوب باورش سخته … ظاهرش اینظور نشون نمی داد …
پوزخندی زدم و گفتم:
- چی؟
هر چند خودم خیلی خوب می دونستم … از جا بلند شد و گفت:
- بیخیال … من که ندیدم … نمی خوام گناهشو بشورم …
با همون پوزخند گفتم:
- ولی من دیدم … سارا با حامد دوسته … یکی از پسرای کلاس …
آراگل با تعجب نگام کرد … منم از جا بلند شدم و گفتم:
- بیخیال … اینو همه می دونن … من تعجبم از این بود که آراد با اون عقایدی که تو تعریف کردی چطور می خواد با همچین دختری دوست بشه … چون اینم می دونم دوستیشون عین دوستی من با پسرا نبوده … فراتر از این حرفا بوده …

آراگل پوست لبشو جوید … زیر لب خداحافظی کردم و راه افتادم سمت در … بدجور عذاب وجدان داشتم … از آراد دیگه واقعا خجالت می کشیدم …

ادامه مطلب

icon برچسب ها:




ببخشید، نمی‌توانید دیدگاهی بنویسید.